. ی
ی ی ژ ی  

بازگشت
این صدا از کجا می‌آید؟

این صدا از کجا می‌آید؟

 

بعدالتحریر:

پیش‌نویس نوشته‌ی حاضر تمام شده بود که خبر کناره‌گیری آقای بینا داراب زند از سردبیری و هیئت تحریریه سلام دمکرات اعلام گردید. گویا که توازن و تقاطع دو پروسه به‌این رویداد، امکان تحقق داده است: یکی، هشدار پزشکان نسبت به‌عدم توانایی قلب... آقای دارب زند در تحمل خستگی ناشی از فعالیت شبانه‌روزی و خطر مرگبار فشارهای عصبی؛ و دیگری، ترکیب فعلی هیئت تحریریه سلام دمکرات است که در هیچ مقطعی به‌توانمندی و سلامت ایدئولوژیکی که امروز دارد، نبوده است.

صرف‌نظر از تِم هندی‌ـ‌سنگامی این‌گونه خداحافظی‌های ظاهراً حماسی‌ـ‌تراژیک که هیچ‌گونه مشابهتی با سنت‌ها و یادگارهای کارگری و کمونیستی ندارد و هم‌چنین منهای بررسی صحت و سقم این‌گونه دلیل‌تراشی‌ها؛ ازآن‌جاکه انگیزه‌ی نوشتن این نوشته نه نقد شخص بینا داراب‌زند، که اساساً مقابله با نوعی از اندیشهپردازیِ ضدکارگری و ضدکمونیستی است که آقای بینادراب زند تنها یکی از بی‌قواره‌ترین نمونه‌های آن است، ازاین‌رو وجود یا عدم وجود آقای داراب زند در این یا آن سایت و وبلاگ تأثیری بر انتشار آن نمی‌گذارد.

اما از همه‌ی این‌ها گذشته، به‌راستی در دنیای غریب و خودبیگانه‌ای زندگی می‌کنیم!؟ پاره‌ای از آدم‌ها پس از این‌که دو رکن اساسیِ تشکل طبقاتی‌ـ‌کارگری در ایران (یعنی: سندیکای واحد و سندیکای هفت‌تپه) را مطابق منافع و مناسبات و سلایق خود زیر تهمت و افترا گرفتند، تازه به‌یادِ هشدار پزشکان نسبت به‌عدم توانایی قلبشان و تحمل خستگی ناشی از فعالیت شبانه‌روزی و خطر مرگبار فشارهای عصبی می‌افتند! گوئی که کارگران شرکت واحد و هفت‌تپه قلب ندارند و خطر مرگب‌بار فشارهای عصبی شامل آن‌ها نمی‌شود.

*****

 

در یک نگاه سطحی چنین می‌نماید که جنبش‌کارگری در ایران، به‌جای این‌که از بدنه یا در درون رشد کند و ‌مقدمتاً‌ تشکل‌های توده‌ای خود را در محیط‌ تولید و خدمات بسازد تا زمینه‌ی یک خیز طبقاتی‌ـ‌اجتماعی برعلیه طبقه‌ی سرمایه‌دار و دولت جمهوری اسلامی را فراهم نماید، بیش‌تر کله‌اش گُنده می‌شود و تئوریسین تولید می‌کند و از بیرون حجیم می‌گردد. اما فراتر از نگاه سطحی، حقیقت این است‌که بیش از 90 درصد این کله‌هائی که خودرا به‌طبقه‌کارگر می‌چسبانند و ادعای گُندگی می‌کنند و فریاد یا کارگر! برمی‌دارند، نه تنها هیچ‌گونه ربط و رابطه‌ای با ‌سوخت و ساز مبارزات و زندگی کارگری ندارند، بلکه در گَندگیِ خویش هرآن‌چه می‌کنند ـ‌آگاهانه یا ناآگاهانه‌ـ برعلیه سازمان‌یابیِ طبقاتی کارگران و دانش مبارزه‌ی طبقاتی است.

برای مثال، آقای بینا داراب زند یکی از این کله‌های ناخواسته‌ای است که ارشاد کارگران را در دستور کار خود گذاشته است. آقای داراب زند که فعالیت سیاسی خود را پس از طی دوره‌ای زندان با سایت سلام دمکرات و با ادعای متواضعانه نگاهی از چپ شروع کرده بود، بعد از چندی این شرمندگی اولیه را کنار گذاشتند و در قامت یک رهبر جنبش دانشجوئی قد علم نمود. از قرار ‌ـ‌اما‌ـ دانشجویان چندان به‌ایشان اظهار لحیه ننمودند و وقعی به‌خط و خط‌کشی‌های وی نگذاشتند. اما آقای داراب زند از این وقایع و نوشته‌ها چنین نتیجه گرفتند که کار را باید از خود طبقه آغاز کنند و نخست رهبری فکری و سیاسی طبقه‌کارگر را به‌دست بگیرند. این شد که جناب داراب زند در مقام پیش‌کسوتِ تتمه برجا مانده‌ی کمیته پیگیری... در آمدند و از این موقع رفیع به‌نزول احکام رفیع‌تر خود برطبقه مشغول شدند. به‌افاضات به‌اصطلاح دیالکتیکی آقای بینا داراب‌زند توجه کنیم: برخلاف دیدگاه متافزیکی از دیالکتیک، دو قطب متضاد "اتحاد" و "تفرقه"، نه مجزا از یکدیگر و یا یکی به‌دنبال دیگری که در یکدیگر وجود دارند. بنابراین ماهیت مبارزه ایدئولوژیک، برخلاف دیدگاه متافزیکی که تقابل نظرها را "یا اتحاد و یا تفرقه" اعلام می‌کند، "هم اتحاد و هم تفرقه" است. اینست رابطه دیالکتیک نهفته در پدیده مبارزه ایدئولوژیک و اینست دید یک کمونیست بر مقام عینی و تأثیر واقعیِ مبارزه ایدئولوژیک در جامعه‌ی طبقاتی!

حیف شد که آقای داراب زند در زمانه‌ی مارکس غیبت داشتند تا بهاو توضیح بدهند که واژههای بیمعنائی مثل تضاد و دوگانگی را به‌کار نگیرد و برای توضیح علمیِ مقوله دیالکتیک به‌کارگران از مفهوم بسیار متعالی تفرقه به‌جای تضاد استفاده کند!

گرچه اراجیف نقل شده از بینا داراب زند تصویری مسخره، دِفُرمه و خرافی از مفهوم ماتریالیزم دیالکتیک ارائه می‌کند؛ و امر دانش بشری و مبارزه‌ی طبقاتی را تا سطح روزمره‌گی‌های مالیخولیائی و نشئه‌آفرین پائین می‌آورد؛ اما خطرناک‌تر و مخرب‌تر از ظاهر مقوله‌گونه‌ی این اباطیل، استنتاج‌های عملی‌ ویژه‌ای است‌که این‌ احکام در بطن خویش پوشیده دارند.

شاید هم این مقوله‌گونه‌ها اساساً به‌این منظور جعل شده‌اند که چنین استنتاجات عملی‌ای را مستدل جلوه دهند. به‌هرروی، در سایه همین استنتاج‌های عملیِ ویژه و پوشیده است‌که آقای بینا دارب‌زند می‌نویسد: ... اینک می‌بینیم که در نتیجه‌ی عملکرد رفرمیستی، "سندیکای کارگران شرکت واحد..."اعتبار خود را در میان پایه‌های توده‌ای خود بطوری از دست داده که حتی نمی‌تواند برمبنای اساسنامه‌ی خود "مجمع عمومی"اش را برگزار کند و نهایتا تبدیل به‌یک جریان سندیکالیستی ده بیست نفره گشته است. ده بیست نفری که اگر در همان زمان مورد آموزش صحیح طبقاتی قرار می‌گرفتند و آگاه به‌علم مبارزه طبقاتی و منافع و اهداف و استراتژی و تاکتیک طبقه کارگر می‌شدند، اینک به‌دنبالچه جریانات بورژوایی و حزب اعتماد ملی و سیاست‌های امپریالیسم جهانی تبدیل نمی‌شدند[تأکیدها از من است].

در این حکمِ آقای بینا داراب‌زند چهار نکته‌ی قابل اشاره وجود دارد که پس از نگاه کوتاهی به‌دریافت وی از دیالکتیکِ[!؟] هم اتحاد و هم تفرقه، مختصراً به‌‌آن‌ می‌پردازم. این چهار نکته عبارت‌اند از:

الف) سندیکای کارگران شرکت واحد دارای اعتبار و پایه‌های توده‌ای بوده، که هم‌اکنون آن را از دست داده است؛

ب) سندیکای کارگران شرکت واحد به‌دلیل از دست دادن پایه‌های توده‌ای خود نمی‌تواند برمبنای اساس‌نامه‌‌ی خویش مجمع عمومی‌اش را برگزار کند؛

پ) سندیکای کارگران شرکت واحد به‌دنبالچه‌ی جریانات... و سیاست‌های امپریالیزم جهانی تبدیل شده است؛

ت) اگر همین ده بیست نفر باقی‌مانده از سندیکای کارگران شرکت واحد تحت آموزش صحیح (مثلاً تحت آموزش‌های ماتریالیستی دیالکتیکی آقای داراب‌زند[!؟]) قرار گرفته بودند، نه تنها اعتبار و پایه‌های خود را از دست نمی‌دادند و می‌توانستند مجمع عمومی برگزار کنند، بلکه به‌دنبالچه‌های امپریالیستی هم تبدیل نمی‌شدند.

اما قبل از پرداختن به‌نکات نقض و لغو فوق، ضروری است‌که مختصراً تأملی بر دیالکتیک من‌درآوردی آقای داراب زند داشته باشیم که سیمای واقعی روش تحقیق او را نشان می‌دهد و کلیت اندیشه و عملاش را نمایان می‌‌سازد.

گرچه آرایش وضعیت ساکن و گندآلوده‌‌ی کنونی، یعنی حاکمیت جمهوری اسلامی، به‌‌استعداد و توان خاصی نیاز ندارد؛ اما چنین گمان نمی‌کنم که آقای داراب زند خود به‌تنهائی آن بستری را بشناسد که در شرایط موجود، دیالکتیک را هم اتحاد هم تفرقه می‌داند. ازاین‌رو، توضیح کوتاهی در این زمینه ضمن این‌که آبشخور این‌گونه عتیقه‌های نظری را نشان می‌دهد؛ هم‌چنین تصویرگر شبکه‌ی مناسبات و روابطی خواهد بود که سیر و سلوک آقای داراب زند را سامان می‌دهند. به‌یاد داشته باشیم که علی‌رغم این باور خرافی که منشاءِ اندیشه را الهی، ماورائی یا حتی شخصی می‌داند، بین اندیشه و عمل رابطه‌ای مادی، تنگانگ، نهادینه، اجتماعی و تاریخی وجود دارد که غالباً پوشیده می‌ماند؛ و پوشیدگیِ این رابطه‌ی چندجانبه، عدم وجودش را القا می‌کند. به‌هرروی، بحث مبتذل هم اتحاد و هم تفرقه از مقوله‌ی وحدت و کثرت کپی‌برداری شده و متناسب با وضعیت موجود قالب‌گیری شده است.

 

وحدت، کثرت و تفرقه

مقوله‌ی وحدت و کثرت یا وحدت درعینِ کثرت و کثرت درعینِ وحدت اساساً تبیین فلسفی از مذهب و خداباوری است که به‌سادگی می‌تواند به‌‌دریافتی عامیانه تبدیل شود، و یکی از نقاط اشتراک همه‌ی مذاهب و به‌ویژه یهودیت و مسحیت و اسلام است. ازخمین‌روست که این مقوله در اندیشه‌ی اسلامی (اعم از باورهای عامیانه یا تبیین‌های فلسفی) جایگاه برجسته‌ای دارد و حتی با تأکید می‌توان گفت که یکی از شایع‌ترین مباحث فلسفه‌ی اسلامی به‌شمار می‌رود‌. چراکه الله به‌مثابه‌ی انتزاعی‌ترین سمبل و نمادِ سامی، که پرچم تشکیل یک حکومت و دولت متمرکز در عربستان را پیش‌نهاده داشت، فاقد هرگونه‌ای از تجلی و منشاءِ فیزیکی بود و قادرترینِ همه‌ی قادرهای تاریخ اندیشه‌ی دینی‌ و ماورائی است.

لازم به‌یادآوری است‌که مقولهی وحدت و کثرت در تفکر اسلامی تا آن‌جا شایع و رایج بوده که هرسه نحله‌ی فلسفه‌ی اسلامی (یعنی: فلسفه‌ی مشاء، فلسفه‌ی اشراق و فلسفه‌ی متعالیه) کمابیش (یعنی: ‌گاه آشکار و گاهاً پوشیده‌) به‌آن ‌پرداخته‌اند. این مقوله هم‌چنین به‌مثابه‌ی گذرگاهی بین عرفان شرقی و فلسفه‌ی اسلامی نقش‌آفرین بوده و دریافت‌های باطنی‌ـ‌تصویریِ وحدت وجود و باورهای انسان‌ـ‌مرکزپندارانه (آنتروپوسنتریک) را به‌بیان و استدلال فلسفی‌ـ‌کلامی می‌آراید تا نقض و لغو حقیقت و واقعیت فردِ انسانی را در جهانی وارونه و منفعل به‌اثبات آرمان‌گونه برساند.

مقوله‌ی وحدت در عینِ کثرت یا کثرت درعینِ وحدت: کثرت واقعی، روبه‌افزایش، مرکب و زاینده‌ی اشیاء، پدیده‌ها و مجموعه‌های قابل مشاهده و آزمون را در ذاتی واحد، ماورائی و به‌اصطلاح معقول به‌انحلال می‌کشد تا ضمن تخدیر این ذهن آشفته در مقابل تکثر و تنوعِ هستی، که تنها در عمل به‌آرامش می‌رسد، پاسخی فلسفی‌ـ‌‌ماورائی (یعنی: توجیهی‌ـ‌تفسیری) به‌تمرکز قدرت، به‌تراکم مالکیت خصوصی و به‌خاصه‌ی سرکوب‌گرانه‌ی ‌‌دستگاه‌‌های متکثرِ یک دولتِ واحد داده باشد. به‌هرروی، مقوله‌ی وحدت و کثرت با پذیرش منشاء فیزیکی اشیاء و پدیده‌ها، هستیِ مادی آن‌ها و کلیت فیزیک را ماورائی، الهی و واحد اعلام می‌دارد تا تغییر و حرکت را پیش‌بودی و مقدر احتجاج کند و اراده‌ی دخالت‌گر را به‌جای عمل، به‌دعا و طلب مغفرت بکشاند. بنابراین، مقوله‌ی وحدت درعینِ کثرت یا کثرت درعینِ وحدت از کُنه و ریشه توجیه‌گرانه، طبقاتی و دولتی است؛ و تداوم و گویش‌های گوناگون آن نیز ناشی تداوم و تحول جامعه‌ی طبقاتی و اشکال مختلف وجود دولت است. چراکه در تبیین وحدت در عینِ کثرت یا کثرت درعینِ وحدت آن‌چه عمدگی و اشرافیت دارد، وحدتی است‌که کثرت را به‌انحلال و هیچ‌بودگی می‌کشاند؛ و کثرتی است که منشاء وحدتی ماورائی دارد. بدین‌سان، هرگونه‌ای از رابطه حذف می‌شود و به‌جای آن تنها ماورائیت می‌نشیند که حتی پایه‌های استدلالی‌اش هم اعتقادی است و مشروط به‌مفسرِ زمانه. این مفسر در دستگاه جمهوری اسلامی ولایت فقیه است.

نکته‌ی قبل توجه این‌که مقوله‌ی وحدت و کثرت طی صد سال گذشته تنها یک بار به‌‌اپوزیسیون راه یافته، که به‌سال‌ها قبل از دهه‌ی 1350 و به‌مجاهدین اولیه برمی‌گردد که تلاش می‌کردند آیات قرآنی و حماسه‌ی کربلا را با پاره‌ای از آثار دست چندم مارکسیستی (برای مثال: اندیشه مائو) هم‌خوان گردانند!

مقوله‌ی من‌درآوردیِ هم اتحاد و هم تفرقهی بینا داراب‌زند هم همان مقوله‌ی وحدت و کثرتِ مذهبی است که تنها در نمای مقوله‌گی، کلامِ آهنگین و احتجاج سفسطه‌گرانه می‌تواند تداعی‌کننده‌ی مفهوم دوگانه‌ی واحد باشد، که تعریفی درست و جامع از اصل تضاد به‌مثابه‌ی یکی از اصول ماتریالیزم دیالکتیک است. مفهوم تفرقه تنها در کلام، لغت و طبیعتاً موجودیت جامعه است‌که معنی دارد. گذشته از پراکندگی و تفرقه‌ای که دولت جمهوری اسلامی خصوصاً از طریق سرکوب در ‌‌روابط کارگری ایجاد می‌کند، تفرقه در لغت و کلام نیز به‌‌معنی پراکندن، جدائی کردن، جدائی افکندن؛ یا جدائی، پراکندگی و پریشانی است.

در زمانه‌ی حاضر (یعنی: در حاکمیت ولایت فقیه و قدر قدرتی وزارت اطلاعات از یک سو و تفرقه طبقه کارگر از سوی دیگر)، حکم آقای داراب زند گرم کردن آتش تنور تفرقه در درون طبقه کارگر است و لاغیر. اتحاد در این به‌اصطلاح مقوله ناظر به‌دستگاه‌های دولتی است؛ و تفرقه در نظر و عمل به‌رابطه‌ی درونی‌ـ‌بیرونی کارگران و زحمت‌‌کشان برمی‌گردد، که به‌واسطه‌ی اتحادِ سرکوب‌گرانه‌ی دولت جمهوری اسلامی در حالت تفرقه قرار دارند.

گرچه انتصاب مقوله‌گونه‌ی ارتجاعی و فریب دهنده‌ی هم اتحاد و هم تفرقه به‌کمونیست‌ها ـ‌خودبه‌خود‌ـ عمل‌کردی ضدکارگری و ضدکمونیستی است و به‌عنوان یکی از روش‌های سرکوبْ جای بررسی مخصوصی دارد؛ اما انگیزه‌ی نوشته‌ی حاضر نه بررسی نظری به‌اصطلاح مقولات آقای داراب‌زند، که عمدتاً مقابله با (نه نقدِ) احکامی است‌که وی در مورد جنبش کارگری ایران صادر می‌کند. ازاین‌رو، در این نوشته تنها تا آن‌جائی به‌مفاهیم و مقولات بینا داراب‌زند می‌پردازم که نشان دهنده‌ی جوهره‌ی اندیشه‌ها و خصوصاً شیوه‌ی‌ تقرب او به‌واقعیتِ جنبش‌کارگری در حاکمیت جمهوری اسلامی است.

آقای داراب‌زند و سایت سلام دموکرات ازجمله در نوشته‌ی هنگامیکه مبارزه ایدئولوژیک موضوع خودش می‌شود، براساس مقوله‌نمای ضددیالکتیکیِ هم اتحاد و هم تفرقه چنین حکم می‌کند که سندیکای کارگران شرکت واحد به‌دنبالچه جریانات بورژوایی و حزب اعتماد ملی و سیاست‌های امپریالیسم جهانی تبدیل شده است.

منهای جنبه‌ی ناروا و تخریب‌کننده‌ی بحث دنباله‌رویِ سندیکا کارگران واحد از جریانات بورژوایی و حزب اعتماد ملی، حکمِ به‌دنبالچه... سیاست‌های امپریالیسم جهانی تبدیل شدن این تشکل کارگری ـ‌حتی با فرض ‌دنباله‌روی‌اش از جریانات بورژوائی در داخل کشور‌ـ چیزی جز تدارک تقاضای مجازات برای همین ده بیست نفری نیست، ‌که ‌خار چشم بسیاری از به‌اصطلاح فعالین کارگری شده‌اند! فراموش نکنیم که این حکم در حاکمیت دولتی صادر می‌شود که تمام جنایت‌پیشگی‌های خودرا را در قالب ضدآمریکائی‌گرائی و ضدامپریالیستی می‌پوشاند؛ و به‌مقتضای سیاست‌های روزانه‌ و غیرقابل پیش‌بینی‌‌اش ابتدا محکوم می‌کند، به‌مجازات می‌رساند و به‌دار می‌آویزد؛ و اگر لازم دید ـ‌بعداً‌ـ دنبال مدرک و دلیل می‌گردد.

فرض کنیم که این حکم ناشی از ندانم‌‌کاری است و بینا داراب‌زند هم به‌عواقب خطرناک آن توجهی نکرده باشد. در اینصورت مفروض، منطق مبارزه‌ی طبقاتی و الزام‌های عملی زندگی در جامعه‌ی ایران حکم می‌کرد که رابطه‌ی بین این‌ مسئله که هیئت مدیره‌ی سندیکای کارگران واحد نمی‌تواند برمبنای اساسنامه‌ی خود "مجمع عمومی"اش را برگزار کند، از یک طرف؛ و سیستم پیچیده‌ی سرکوب جمهوری اسلامی، از طرف دیگر؛ مورد بررسی قرار می‌گرفت تا متناسب با نتایج تحقیق، به‌جای تخطئه و تدارک تقاضای حکم مجازات، راه‌کارهای نقادانه مطرح می‌گردید و زمینه‌ی گامی به‌پیش‌تر برداشته می‌شد. اما بینا داراب‌زند در جایگاهی قرار دارد که ضمن استفاده‌ی ولایت‌گونه و سوپر ارتجاعی از ‌مقوله‌ی وحدت و کثرت و هم‌چنین ابداع متدولوژیِ ضدکمونیستیِ هم اتحاد و هم تفرقه، اساساً نمی‌تواند گوشه چشمی به‌سرکوب ـ‌این دستگاه جهنمی و بازدارنده‌‌ـ داشته باشد. این جای‌گاه کجاست و این صدا از کجا می‌آید که به‌جای محکوم کردن دستگاه سرکوب دولتی، کارگرانی را محکوم می‌کند که همین چندی پیش در جریان اعتصاب خود تهران را قفل کردند و زمینه‌ی انواع تشکل‌یابی را در درون و بیرون طبقه‌کارگر فراهم آوردند؟

فرض کنیم که تمام همین ده بیست نفر کارگری که این نظریه‌پرداز نوین به‌اعتبار گذشته‌شان اشاره می‌کند تا فاتحه‌ی امروزشان را بخواند، با تمام وجود و در همه‌ی سلول‌هایشان رفرمیست‌اند؛ آیا عدم تمایل توده‌ی کارگران شرکت واحد به‌حضور در مجمع عمومی سندیکا ناشی از همین رفرمیسم مفروض است یا به‌ترس آن‌ها از اخراج و زندان و وثیقه برمی‌گردد؟ هرکودک دبستانی هم می‌داند که عامل تعیین‌کننده در این رابطه ترس از سرکوب و ابداعات سرکوب‌گرانه‌ی جمهوری اسلامی است؛ و افاضات تئوریکِ هم اتحاد و هم تفرقه و دمیدن بردهانه‌ی گشاد شیپور رفرمیسم نیز قصدی جز پنهان کردن همین سرکوب ظاهراً صاف و ساده ندارد. منشأ و خاستگاه این قصد برنامه‌ریزی شده را در کجا باید جستجو کرد؟

اگر اصول ماتریالیزم دیالکتیک (برای مثال: اصل تضاد یا دیالکتیکِ دوگانه‌ی واحد) به‌مثابه‌ی روش تحقیق یا سلاح انقلابی طبقه‌کارگر تعیّن هستی از جنبه‌ی وجودی آن است و از همین زاویه به‌عنوان پیش‌نهاده‌ی ذهن انقلابی در جستجوی نسبت واقعی باشد تا خودرا در عمل متحقق نماید و به‌تعینی پیچیده‌تر برسد، و اگر مبارزه با کارفرما خاصه‌ی ذاتی فروشنده‌ی نیروی‌کار است و کارگر مترادف مبارزه‌جوئی است؛ آن‌گاه می‌توان چنین ابراز نظر نمود که اگر توده‌ی کارگران شرکت واحد حقیقتاً از رفرمیسم رهبران خود دوری ‌می‌گزینند و به‌نوعی می‌خواهند ‌دعوت رفرمیستی آن‌ها به‌مجمع عمومی را بی‌پاسخ بگذارند، می‌بایست این رهبران را در واکنش عملی نسبت به‌کارفرما و دولت چنان به‌ستوه بیاورند تا ناگزیر دست از رفرمیسم خویش بردارند. این از دو حالت عمده نمی‌تواند خارج باشد: یا این رهبران در کنار دولت جمهوری اسلامی (نه بورژوازی انتزاعیِ و هیچ درجهانِ آقای داراب‌زند) قرار می‌گرفتند و پرده‌ی رفرمیستی خودرا کنار می‌زدند، یا ناگزیر گامی به‌جلو و در راستای منافع کارگران برمی‌داشتند که در هردوصورت متصور با وضعیتی به‌جز وضعیت موجود مواجه می‌شدیم. اما حقیقت این است‌که کلیت داستان‌ها و تئوری‌بافی‌های بینا داراب‌زند نه در هم‌سوئی با کارگران، که برعکس در هم‌سوئی با سرمایه‌داران و به‌واسطه‌ی پنهان کردن سرکوب بورژوازی (یعنی: دولت جمهوری اسلامی) است که جعل می‌شود. ازاین‌رو، باز به‌این سؤال می‌رسیم که این صدای کیست که از قلم این جناب به‌بیرون می‌تراود؟

آیا این صدائی که این‌چنین به‌سکوت در برابر سرکوب‌گر می نشیند و سرکوب شده را چنین مورد عتاب قرار می‌دهد، صدای قدرت حاکم و دستگاه‌های سرکوب آن و ـ‌خواسته یا ناخواسته‌ـ صدای وزارت اطلاعات نیست که از حلقوم قلم به‌دستان چپ‌نمای سلام دمکراتی در می‌آید؟ آیا این کیفرخواست اژه‌ای نیست که بینا داراب زند و هم پالکی‌هایش بر میز دادگاه اسلامی قرار می‌دهند؟ آیا این نعره‌ی اراذل و اوباش عدالت‌خواه اسلامی، ده نمکی‌ها و بذرپاش‌ها نیست که از بلندگوی سمت چپ‌شان گوش‌ها را می‌خراشد؟ آیا این دفاعیه محجوب و عیوضی برای گذاشتن روی میز سازمان جهانی‌کار و گرفتن اعتبارنامه از آن نیست که میرزابنویس‌های دادگستری اسلامی‌ـ‌تروتسکیستی سلام دمکرات ـ‌که هیچ ربطی هم به‌انقلابیِ ارزشمندی مانند تروتسکی ندارندـ تنظیم می‌کنند؟

چرا سایت سلام دموکرات و آقای بینا داراب‌زند، به‌این بهانه‌ که مسئولیت مقالات مندرجه به‌عهده‌ی نویسندگان آن‌هاست، به‌پایگاهی در مقابله با هرگونه‌ای از بروزِ ظرفیت سازمان‌یابی در درون طبقه‌کارگر ایران (نه فقط سندیکای شرکت واحد) تبدیل شده‌اند؟ چرا نباید به‌مقابله با این سفسطه برخاست که ایران، اروپا نیست؛ و سرتا ذیلِ حقوق رسمی‌ و غیررسمی‌ جمهوری اسلامی حتی فرمالیته‌ی هرگونه شکوائیه‌ای از طرف کارگران را (به‌مثابه‌ی فروشنده‌ی نیروی‌کار) پیشاپیش محکوم می‌کند؟

و بالاخره چرا سایت سلام دموکرات در پناه همین دستگاه حقوقی ضدکارگری و عهد عتیقی، جرثومه‌ی لجن برخاسته از استثمار نیروی‌کار کارگران را با دریغ از دولت جمهوری اسلامی و صاحبان ریز و درشت سرمایه، به‌صورت کارگران می‌پاشد(؟): رضا رخشان کارگران را مانند گوسفند به‌مسلخ می‌برد، زیرا او آن چیزی را از طبقه‌ی کارگر دریافته است که خود در پوسیدگی آن غوطه می‌خورد... به‌تجربه سندیکای شرکت واحد باید نگاه کرد و بعنوان یک مثال منفی از آن آموخت. متاسفانه به‌نظر می‌رسد همین روال را سندیکایی های هفت تپه برگزیده‌اند... بورژوازی یعنی اندیشه‌هائی که رضا رخشان با خود حمل می‌کند تا خصلت مبارزه‌جوئی و انقلابی را از کارگران سلب کند... او حتی از ارتباط با تشکلات امپریالیستی نیز استقبال می‌کند! رضا در واقع "آنچه خوبان همه دارند"، یک‌جا دارد. از همه‌ی طرحهای رفرمیستی و امپریالیستی به‌وقاحت دفاع می‌کند؛ ارتباط با تشکلات امپریالیستی؛ طرح سه‌جانبه گرائی و...[تأکیدها از من است].

کدام نابکارِ دجال‌صفتیْ توطئه‌آمیزتر از این می‌تواند ‌به‌تقلید از روضه‌خوان‌های دولتی‌، ذات جنایت‌‌آفرین روابط و مناسبات بورژوائی را این‌چنین عامیانه توجیه کند و به‌‌گُرده‌ی زیر بار فقر خَم شده‌‌ی کارگران بکوبد(؟): بورژوازی یعنی اندیشه‌هائی که رضا رخشان با خود حمل می‌کند! بدین‌ترتیب، پس از سندیکای شرکت واحد نوبت سندیکای نیشکر هفت‌تپه می‌رسد تا هرگونه‌ای از تشکل‌یابی غیروابسته در محیط‌های تولید و خدمات در گازانبر لجن‌پراکنی این‌گونه از چپها ـ‌از یک طرف‌ـ و دستگاه قضائی‌ـ‌اطلاعاتی دولت جمهوری اسلامی ـ‌از طرف دیگر‌ـ از درون و بیرون، و در همه‌ی ابعاد سرکوب شود. شرکت در این کاروان مرگ و سرکوب به‌هربهانه و به‌هرشکل و به‌هراندازه‌ای یک جنایت تاریخی است.

حقیقت این است‌که بورژوازی و رابطه‌ی خرید و فروش نیروی‌کار بدون وجود دولت مقتدر بورژوائی، که در ایران جمهوری اسلامی است، پایه وجودی‌ خویش را از دست می‌دهد. چراکه مبارزه‌جوئی ـ‌نه انقلابی‌گری‌ـ ذاتیِ توده‌ی فروشندگان نیروی‌کار ـ‌نه افراد کارگر‌ـ بدون چنین دولتی که اساسی‌ترین خاصه‌اش سرکوب مبارزه‌جوئی ذاتی کارگران است، به‌طور خودبه‌خود بورژوازیِ بدون دولت را سوسیالیزه خواهد کرد. بنابراین، همه‌ی آن نظرورزی‌هائی که به‌طور آشکار یا پنهان وجود دولت را به‌یکی از عوامل چندگانه‌ی بقای بورژوازی و هم‌چنین پراکندگی کارگران کاهش می‌دهند و موجودیت کنونی این دولت را با ‌احتمال خطر فردای بورژوازی آمریکا یا هرجنایت‌کار دیگری تاخت می‌زنند، منهای جنبه‌ی انگیزه‌‌شناسانه مسئله، آن‌چه در عمل می‌کنند، دفاع ضمنی یا آشکار ـ نسبی ‌یا مطلق ـ باواسطه یا مستقیم ـ از جمهوری اسلامی است.

جناب داراب زند و سایت سلام دمکرات با استفاده‌ی عملی از روش تحمیقِ هم اتحاد و هم تفرقه ـبا روش تحقیق اشتباه نشود‌ـ می‌فرمایند: ما [یعنی: نه فقط بینا داراب زند] بارها براین موضوع تکیه کردیم که همکاری و همراهی با رویزیونیست‌ها چیزی جز بدنامی برای فعالان انقلابی ندارد. نتیجه‌ی عدم مرزبندی و همکاری‌شان [کارگران هفت‌تپه] نیز چیزی جز ایجاد "سندیکایی..." با یک پنجم نیروی کارگری‌ای که در حال مبارزه بود، آنهم با اکثریت بالای کارگران فصلی کشاورزی و کارمندان دفتری و ایزوله شدن از کارگران صنعتی شرکت و کل منطقه نبوده است... کمک گرفتن از رسانه‌های امپریالیستی و رادیو تلویزیون‌های رویزیونیستی و گذاشتن سمینارهای اینترنتی و به‌نمایش گذاشتن دو سه نفر از کارگران هفت‌تپه و قهرمانسازی و فرستادنشان به‌دادگاه‌ها و زندان، نمی‌تواند این لکه ننگ را از پیشانی‌تان پاک کرده و ایشان را "پدرسالار" مقدس و غیرقابل انتقاد سازد. مطمئن باشید که فعالان انقلابی این‌بار به"همراهان" رویزیونیست‌تان اجازه‌ی تکرار تجربه تلخ "سندیکای واحد..." را نمی‌دهند و اگر شما می‌خواهید در آینده‌ی طبقه کارگر سهیم باشید، راهی جز طرد این نفوذی‌های سرمایه از میان خود و جنبش کارگری ندارید. درغیر اینصورت، هنگامی که نبرد نهایی در جریان افتد، شما نیز همراه با ایشان به‌تاریخ خواهید پیوست.

بدین‌ترتیب، سایت سلام دموکرات پس از ایجاد مقدمات تقاضای مجازات برای فعالین و اعضای هیئت مدیره‌ی سندیکای واحد به‌جرم تبدیل شدن به‌دنبالچه... سیاست‌های امپریالیسم جهانی، روش هم اتحاد و هم تفرقه خویش را در مورد سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه به‌کار می‌گیرد و کیفرخواستِ دادستانی کلِ انقلابِ سوسیالیستی را در نبود قدرت سوسیالیستی ـ‌ناگزیر‌ـ برای ‌همین دستگاه حقوقی موجود که یکی از ارکان بقای جمهوری اسلامی است، تدارک می‌بیند. جرم سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه از قرار این است‌که در همکاری و همراهی با رویزیونیست‌ها، کمک گرفتن از رسانه‌های امپریالیستی و رادیو تلویزیون‌های رویزیونیستی، گذاشتن سمینارهای اینترنتی و به‌دادگاه‌ها و زندان فرستادن دو سه نفر از کارگران ـ تشکلی ساخته‌اند که تنها یک پنجم نیروی کارگری هفت‌تپه در آن حضور دارد، اکثریت بالای کارگران فصلی کشاورزی و کارمندان دفتری در آن شرکت کرده و از کارگران صنعتی شرکت و کل منطقه نیز ایزولهاند.

احکام فوق ـ‌در مجموعه‌ی به‌هم پیوسته‌ی خویش‌‌ـ دو کاربرد اساسی، اما ضمنی، را القا می‌کنند: یکی، ایجاد تفرقه در روابط درونی‌ـ‌بیرونی کارگران هفت‌تپه؛ و دیگری ایجاد زمینه‌ی سرکوب آن‌ها توسط جمهوری اسلامی که بیان‌گر وجه اتحادِ در تئوریِ هم اتحاد و هم تفرقه جناب داراب زند است. به‌این دوجنبه از نزدیک‌تر نگاه کنیم:

الف) سندیکای کارگران هفت‌تپه تنها دربرگیرنده‌ی یک پنجم کارگران این شرکت است. بنابراین، هنوز این تشکل را نمی‌توان تشکل کارگران شرکت هفت‌تپه دانست.

ب) همین یک پنجم آدمی هم که در سندیکای هفت‌تپه متشکل شده‌اند، چندان جدی و کارگر نیستند؛ چراکه اولاً‌ـ اکثریت بالای آن را کارگران فصلی کشاورزی و کارمندان دفتری تشکیل می‌هند؛ و دوماً‌ـ کارگران صنعتی نه تنها در میان آن‌ها بسیار کم‌یاب‌‌اند‌، بلکه این موجودات فصلی و کشاورزی و دفتری از اشرف مخلوقات جامعه‌ی سرمایه‌داری (یعنی: کارگران صنعتی و پرولتاریای ناب!) نیز ایزولهاند. نتیجتاً این تشکل که نام خودرا سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه گذاشته است، ضمن این‌که ربط چندانی هم به‌کارگران واقعی نیشکر شرکت هفت‌تپه که طبق قواعد مهندسی آقای دارای زند می‌بایست صنعتی باشند، ندارد؛ اساساً دارای اعتبار و ارزش و اهیمت چندانی هم نیست.

ت) به‌غیر از ضعف‌های بی‌ارزش‌کننده‌ی بالا [نکته‌ی (الف) و (ب)] که به‌هرصورت درونی سندیکای هفت‌تپه محسوب می‌شوند؛ این تشکل از جنبه‌ی بیرونی نیز چنگی به‌دل نمی‌زند و اهمیتی ندارد. چرا‌که برخلاف اخبار و شواهد، نه تنها رابطه‌ای با بقیه کارگران و اهالی منطقه ندارد، بلکه اساساً از کل منطقه هم ایزوله است.

پ) نتیجه‌ی احکام بالا [یعنی: (الف) و (ب) و (ت)] این است‌که اگر پاره‌ای از ارگان‌های جمهوری اسلامی این احتمال را داده‌اند که طبقه‌کارگر ایران پس از سندیکای کارگران شرکت واحد، با سندیکای کارگران نیشکر هفت‌تپه گام‌های آغازین سازمان‌یابی خودرا شروع کرده و بعضی از نازک‌اندیشان دستگاه‌های اطلاعاتی سرمایه در ایران نگران این هستند که احتمالاً این آغازگاه برگشت‌ناپریذیر باشد؛ آسوده‌خاطر باشند که اتفاق خاصی نیفتاده و می‌توان این یک مشت آدم فصلی... و کارمندان دفتری را که از کل منطقه و کارگران صنعتی نیز ایزولهاند، به‌سادگی سرکوب کرد.

ث) مابقی احکام سردبیر سایت سلام دموکرات خاصیتی دوگانه دارند: از یک‌طرف تخمه‌ی نگرانی و نفاق را در دل و جان اهالی و کارگران هفت‌تپه می‌کارد تا نفرقه درو کند؛ و از طرف دیگر، شاید ناخواسته برای مرتجع‌ترین عوامل اطلاعاتی رژیم پالس می‌فرستد که بله این جماعت ایزوله و ناچیز، با کمک گرفتن از رسانه‌های امپریالیستی، گذاشتن سمینارهای اینترنتی برون مرزی همان مسیری را می‌روند که سندیکای کارگران شرکت واحد رفته‌اند: تبدیل شدن به‌دنبالچه... سیاست‌های امپریالیسم جهانی که کیان نظام اسلامی را به‌خطر می‌اندازد.

ج) سرانجام، جناب داراب زند، گرچه پوشیده ـ‌اما‌ـ با زیرکی موجودیت تثبیت‌گر حقِ اثباتی را در مقابل ضرورتِ حقِ نفی‌کننده و انقلابی قرار می‌دهد تا جانانه از جمهوری اسلامی دفاع کرده باشد. فرستادنشان به‌دادگاه‌ها و زندان بدین‌معنی است‌که زندان‌های جمهوری اسلامی نه شکنجه‌گاه، بلکه باشگاه قهرمانسازی است (که ازجمله تولیداتی همانند جناب بینا داراب زند هم دارد). به‌عبارت دیگر، این جمهوری اسلامی نیست که فعالین کارگری و دیگر عرصه‌های مبارزه را بازداشت می‌کند و به‌زندان می‌برد و شکنجه می‌دهد؛ برعکس، این خود فعالین کارگری هستند که رفقای خود را برای قهرمانسازی به‌زندان می‌فرستند تا از امکانات این رژیم مظلوم سوءِ استفاده کنند! از حق نگذریم، روزنامه‌ی کیهان مالامال از چنین احکامی است. منهای بررسی انگیزه‌ها و مناسبات آقای داراب زند، آن‌چه قابل کتمان نیست، هم‌نوائیِ این دو سردبیر است: سردبیر روزنامه کیهان (حسین شریعتداری) و سردبیر سلام دموکرات (بینا داراب‌زند).

 

تئوریسین باشگاه قهرمانسازی از زندان‌های جمهوری اسلامی، جناب بینا داراب‌زند، از یک طرف در باره‌ی سندیکای کارگران شرکت واحد می‌نویسد که: اعتبار خود را در میان پایه‌های توده‌ای خود بطوری از دست داده‌اند که نهایتا تبدیل به‌یک جریان سندیکالیستی ده بیست نفره گشته و به‌دنبالچه... سیاست‌های امپریالیسم جهانی تبدیل شده‌اند. بنابراین، فاتحه‌ی جنبش‌کارگری را از زاویه این کنشِ دوران‌سازش باید خواند و در مقابل بگیروببندهای دستگاه‌های سرکوب رنگارنگ جمهوری اسلامی چاره‌ای جز سکوت نیست!! از طرف دیگر، او با موذی‌گری‌های موژیک‌‌آسای یک تروتسکیت اسلامی تصویری از سندیکای کارگران شرکت هفت‌تپه ارائه می‌کند که مجموعاً همان سرنوشت سندیکای واحد را القا می‌کند و همان واکنش را می‌طلبد!!

بدین‌ترتیب، جنبش کارگری در ایران از زاویه تشکل در محیط کار و تولید و خدمات چنگی به‌دل نمی‌زند و باید چاره‌ی دیگری اندیشید!!؟ پیش‌نهاده‌ی بینا دارب زند در مورد این چاره‌ی دیگرگونه که باید رویزیونیستی هم نباشد، چیست؟ او بدین باور است که هیئت مدیره‌ی سندیکای واحد ... اگر در همان زمان [یعنی: قبل از بازگشائی سندیکای واحد] مورد آموزش صحیح طبقاتی قرار می‌گرفتند و آگاه به‌علم مبارزه طبقاتی و منافع و اهداف و استراتژی و تاکتیک طبقه کارگر می‌شدند...، ضمن این‌که به‌دنبالچه... سیاست‌های امپریالیسم جهانی تبدیل نمی‌شدند؛ اما معلوم نیست که در برابر جمهوری اسلامی چه می‌‌کردند!!؟

طی چند سال گذشته که جنبش کارگری در ایران تکانی به‌خود داده و حرکت نوینی را آغاز کرده است، هرچند وقت یک‌بار پیامبران بی‌پیامی عَلم شده‌اند که با ادا و اصول‌های پرفسورمآبانه روند خودجوشِ آزمون و خطاهای فعالین و دست‌اندکاران مبارزاتی کارگران را به‌چالشِ قهارانه‌ ‌کشیده‌اند و پس از یک کندوکاو ساده معلوم شده‌ که کله‌شان در یکی از آبشخورهای نهادهای موجود گیرافتاده است. آقای بینا داراب زند با آموزه‌ی هم اتحاد و هم تفرقهی خویش به‌مثابه‌ی دید یک کمونیست بر مقام عینی و تأثیر واقعیِ مبارزه ایدئولوژیک در جامعه‌ی طبقاتی، تا همین‌جا و حداقل از جنبه‌ی نظری، از ارتجاعی‌ترین باندهای متشکله‌ی ارتجاع اسلامی سردرآورده است؛ و از جنبه‌ی عملی هم همه‌ی فعالین شناخته شده‌ی تشکل‌های محیط کار و خدمات را کمابیش ملقب به‌لقب ‌دنبالچه... سیاست‌های امپریالیسم جهانی نموده است. حسین اکبری با وقاحت و امکاناتی به‌مراتب کم‌تر که در مقایسه با بینا داراب زند نوعی از نجابت و مظلومیت را به‌ذهن متبادر می‌کند، سر از زد و بندهای خانه‌کارگر و کنفدراسیون جهانی کارگران درآورد، که به‌هرصورت رویزیونیستی است؛ کله‌ی شوریده و غیر رویزیونیست بینا داراب زند از کدامین بساط داغ می‌شود؟

از کرشمه و اشاره که بگذریم، به‌صراحت باید گفت که هرگونه‌ای از سوسیالیست‌نمائی امثال داراب‌زند‌ها دروغین است؛ زیرا تا آن‌جا که من (به‌عنوان یکی از فعالین کمونیست جنبش کارگری) دیده، خوانده و شنیده‌ام ـ ‌مارکس و لنین و تروتسکی و همه‌ی سوسیالیست‌های انقلابی (یعنی: کمونیست‌ها) گاه روی متشکل شدن دوتا کارگر هم حساب باز کرده‌ و به‌قول رفیق عزیزی بشکن زده‌اند؛ درحالی‌که جناب داراب‌زند با استفاده از متدولوژی پاسداری‌ـاطلاعاتیِ هم اتحاد و هم تفرقه نه تنها از متشکل شدن یک پنجم کارگران خوشحال نیست، بلکه آن‌ها را با اتهام محکمه‌پسند عامل امپریالیسمْ به‌تیغ جمهوری اسلامی حواله می‌دهد.

فرض کنیم که علاوه بر سندیکای شرکت واحد، سندیکای کارگران هفت‌تپه هم از صدر تا ذیل در چارچوب همین نظام سرمایه‌داری حرکت می‌کنند و به‌جز افزایش ناچیز دستمزدها هیچ‌گونه‌ مطالبه‌ی دیگری ندارند. حال سؤال این است‌که در کجای مارکسیسم این‌چنین بی‌ریشه نوشته‌اند که به‌هنگام نبرد نهائی باید رفرمیست‌ها را به‌تاریخ سپرد؟ آیا به‌تاریخ سپردن به‌این معنی نیست‌که آن‌چه به‌تاریخ سپردنی است، باید نابود شود؟ آیا به‌تاریخ سپردنی که دولت جمهوری اسلامی را در مرکز توجه قرار نمی‌دهد تا به‌تاریخ بسپاردش، به‌تاریخ سپردنی‌ها را به‌همین قدرت موجود (یعنی: جمهوری اسلامی) نمی‌سپارد؟

به‌هرروی، همه‌ی آن‌هائی که در ماجرای سولیداریتی سنتر جشن ختنه‌سوران‌ گروه و دسته‌شان را میدیدند، همه‌ی آن‌هائی که فریاد برآوردند براین شیپور بدم با قدرت و همه‌ی آن‌هائی‌که به‌سبک و سیاق سیاه‌ترین جنبه‌های حزب توده اعلام کردند که عاملان سالیداریتی سنتر را در خارج و داخل به‌جامعه [بخوان: به‌رژیم] معرفی خواهند کرد، همه آن‌هائی که هنوز هم اشک تمساح دروغین برای جنبش کارگری می‌ریزند و در قالب دایه مهربان‌تر از مادر هشدار می‌دهند که هیئت حاکمه آمریکا و کشورهای غربی فعالیت خود برای به‌خدمت گرفتن جنبش ما را تشدید کرده‌اند. آنها صدها میلیون دلار پول، قدرت وسایل ارتباط جمعی عظیم، پشتیبانی تشکلهای امنیتی و غیرامنیتی بورژوائی و امکانات بسیار دیگری را در خدمت این امر قرار داده‌اند و همه‌ی آن نوشته‌های توطئه‌آمیزی که سکوت در مقابل سرکو‌ب‌گری جمهوری اسلامی را در پشت بداهت فریب دهنده‌ی دشمنِ دشمن کارگرانْ دوستِ کارگران نیست پنهان می‌کنند ـ اساسی‌ترین فعالیتی که داشته‌اند، پااندازی جمهوری اسلامی در تعرض رذیلانه به‌جنبش کارگری ایران‌ بوده است و بس.

 

پیدایش جنبش کارگری در ایران، افت و خیزهای آن، رهبران محلی و سراسری‌اش، و در یک کلام حقیقت تاریخی مبارزه و جنبش کارگری در ایران همواره رادیکال و چپ بوده و بیش از این‌که حاصل رشد خودبه‌خودی رابطه‌ی اجتماعی سرمایه باشد، همزاد آگاهانه‌ی نیروهائی بوده است که به‌نحو و درجه‌ای با جنبش کمونیستی و جهانی تعریف می‌شوند. از حزب کمونیست ایران در دهه‌ی 1300 گرفته تا سازمان چریک‌های فدائی خلق، و حتی در گذرگاه پرافت و خیز حزب توده ـ‌همه‌ـ در زمانه‌خویش کمونیسم و جنبش جهانی برعلیه سرمایه را نمایندگی کرده‌اند. بنابراین، عَلم کردن سولیداریتی سنتر در برابر این نیروی تاریخی، که بارها تا لبه‌ی سرنگونی بورژوازی رفته و هم‌اکنون نیز با زیرکی از قانون می‌گوید و غیرقانونی عمل می‌کند، اگر نشان حماقت و حقارت خرده‌بورژوائی نباشد (که در پاره‌ای از موارد چنین است)، نشان نوعی هم‌سوئی و هم‌آهنگی با وزارت اطلاعات دولت جمهوری اسلامی است.

اگر سوسیالیزم به‌مثابه‌ی یک جنبش واقعی، اجتماعی و تاریخی حاصل پندار پیامبران و مصلحان فوق انسانی نیست، و در سوخت و ساز مبارزاتی آدم‌های همین جامعه ریشه دارد، و اگر اندیشه‌های سوسیالیستی نیز دریافت قانون‌مندی‌های همین سوخت و ساز مبارزاتی است‌که به‌مثابه‌ی راهنمای عمل می‌بایست با روند اجتماعی‌ـ‌تاریخی آن متناقض نباشد؛ پس این‌ چند نفر مصلح رنگ و وارنگِ نگران، در مقابل هزاران آدمی‌که کار و مبارزه می‌کنند و پس از هرگامی به‌بررسی خود می‌نشینند و گام دیگری را می‌آغازند، از کجا آمده‌اند و کدامین صدا را فریاد می‌زنند؟

بنابراین، اگر کسی تردیدی در این داشت که برپائی غائله و جنجال سولیداریتی سنتر چه هدفی را دنبال می‌کرد، امروز باید چشم خود را باز کند. پرده‌ها کنار رفته‌اند و عاملان این سیاست رسوا دیگر نیازی به‌پنهان کردن اهداف خود پشت عبارت پردازی‌های دوپهلو نمیبینند. آن‌ها شمشیرها را از رو بسته‌اند. هدف نیز چیزی جز درهم کوبیدن دو سندیکای شرکت واحد و هفت تپه، این دو سنگر مقاومت طبقه کارگر ایران نیست.

*****

به‌راستی جمهوری اسلامی یک حکومت غیرقابل پیش‌بینی است. این دولت بورژوائی به‌مثابه‌ی یک دستگاه مافیائی، اسانلوی رفرمیست و سندیکالیست و علنی و فلان و بَهمان را در زندان به‌سوی مرگ تدریجی می‌راند تا آقای داراب زندِ سوسیالیست و انقلابی و به‌طور مخفی متشکل (بدون هیچ مشکلی با سایت و دکان و دستک علنی‌اش)، رویزیونیست‌ها را از جنبش کارگری بیرون براند، عوامل امپریالیسم را کنار بگذارد، متزلزلین منفرد و متشکل را سر خط بیاورد و انقلاب بی‌وقفه‌اش را سازمان بدهد.

تاهمن‌جا بس است.

 

هرقضاوتی که ناشی از انتقاد علمی باشد با آغوش باز پذیرفته خواهد شد. در برابر قضاوت‌های پیش‌بودی که به‌اصطلاح افکار عمومی خوانده می‌شود، تنها چاره سکوت است. پس، راه خود پیش گیریم و بگذاریم مردم هرچه می‌خواهند بگویند.

عباس فرد، لاهه ـ 19 ژانویه 2009 (30 دی 1378)

 

سخنرانی ها استانبول يک منظومه آواره زبان لرزه فيس بوک