. ی
ی ی ژ ی  

بازگشت
خدایان مرده اند

 

خدایان مرده اند

 

من از سکوت یک برگ

در جاری یک باد خسته ام

من از طلوع دهلیز 

 بر بام تصور یک نسل

دلگیر

 شراب مقدس بشارت

بر باور هیچ جام ننشست

و مرا به ویرانی یک احساس برد

انتظار فصل توهم

 مرغان را افسرده است

و شاخه های پندار

به سمت عریانی کویر

جهل شتافتند

خدایان مرده اند مهربان

نگاهت را دریا کن

و امواج خرد را

به صخره های دروغین وعده های فردا مکوب

زمان طلوع بلوغ است

تبسمی به انسان کن

اوست که با حضور تو

همنفس است

شب گرسنگی همیشه تاریک نیست

آنگاه که دستی

نانی از قرص مهتاب

بر ان بگذارد

سفره ی درد را بر او بگشا

خدایان مرده اند مهربان

 

  دسامبر 2004.

عزیز بومی

 

 

 

 

 

سخنرانی ها استانبول يک منظومه آواره زبان لرزه فيس بوک