. ی
ی ی ژ ی  

بازگشت
احرام خون

 

احرام خون

 

دیریست کرده چشم من احرام خون ببر

تا بر ضریح روی تو یکدم کند نظر

مهجور در مسیر غم پا مینهد دلم

خاری پر از فراق شد یا رش در این سفر

پر سوز قلب وا له ام مفتون شمع توست

پر وانه کی کند دمی از عشق گل حذر

دیریست شوخ مردمت رقصان فتنه هاست

بر خرمن نگاه من افکنده صد شرر

مدهوش چون قلندرم از با ده ی غمت

زآ غوش کوی تو مگر شادی کند گذر

دیریست از جفای تو شهیار ماتمم

بنها ده نای روح من تاج فغان به سر

پژمرده اختر طرب در تیره ی خزان

بازآ که بشکفد شبم در مزرع سحر

  

عزیز بومی

 

 

سخنرانی ها استانبول يک منظومه آواره زبان لرزه فيس بوک