. ی
ی ی ژ ی  

بازگشت
بیهو ده گی

 

بیهو ده گی

 

از مسیر حادثه

جاری شدم

 موج بی حاصلی که از

پستان در یا می گریخت

لبخندی بیهوده به پیشانی داشت

تاخت

تا اعماق غروب

و قطره ای از ان غبار

به پیرا هنم چکید

این کولی بی آواز

چون عقر به ی حضور

در انتهای زخمی فرسوده

مصلوب شد

التهاب نفس

دمی سرد چشید

و با خا کستر بغض

بر بایری مغلوب

بارید

 

  دلفت سپتامبر 2002 عزیز بومی

 

برای يک دوست ( ناصر نجفی ) که بذر کلامش در باغ ذهنم به شکوفه نشست

 

 

 

 

 

سخنرانی ها استانبول يک منظومه آواره زبان لرزه فيس بوک