. ی
ی ی ژ ی  

بازگشت
پائيز

 

پاييز

ناصر نجفی

گفتی !

سهمی برای رودخانه

برگی برای لوت

تلخابه ای مكرراست جهان

بی سنگ و

بی سوار

بی زوال و

بی باروت

سرسبز

از كارزار آبگينه گذشتيم

در لرزه های ميانسالی

پاييز خفته بود

و آنگاه

از لخته های بی ترانه

گذشتيم

در كهربای باد

با چشم های ميشی نگاهم كن

جمعيتی ارزان

فريادهايی ناسور

گورستان هايی گردن بريده

و آرمان هايی گوژپشت

در نگاهت می شكنند

در پيراهنی قديمی پير می شوی

وروزگارت

ديگر شانه بر سر نمی زند

تنها ستونی بی تاب از خاکسترت

برجای مانده است.

يك گل بر دهان پنجره

يك سنگ بر  هزاره ی ماموت .

                                         1373 

سخنرانی ها استانبول يک منظومه آواره زبان لرزه فيس بوک