. ی
ی ی ژ ی  

بازگشت
يک منظومه آواره

    یک منظومه ی آواره

                                                  ناصر نجفی 1372

از افیون جاده ها می گریختم و

فرزندان ام را شماره می کردم

تابستان حشره در محاق بود.

زمین

شلوار خاک آلودش را می تکاند؛

و ماه نگران

ساده دلانه

بر مدار زمین

             عقربه هایش را می گریست

هیچ زخمی روئین تن نبود.

عضلات جوانی طعمه ی خاکستر می شد.

پوست ام تاب آورده بود

حوالی میانسالی را

                     جوان تر می کرد.

با سنگ نبشته ها نمی راندم

کابوس قبیله ام با من بود.

سایه هایم

متهم به گوزن بودند

کابوس های قبیله ام

                        محکوم به حلقه ی مفقوده

گریزان

کفش های ملی و

شعرهایم را فراموش کردم

اما

دیوانگی ام را برداشته بودم

و ستاره ام

هنوز هم بدون آسمان بود. 

گریختم

از قرنی به قرنی

از قاره ای به تقویم اکسیژن؛

با چمدانی افسرده

به ستاره ی هالی.

به قرنی فربه گریختم

که به دستی لایه های اوزون را

                             لاغرتر می کرد؛

و به دستمالی

غربت موریانه را

                     های های می گریست.

در آغاز هلهله بود و

آتش بود

و هر یلدا

به طول یک نخ سیگار.

ماه و

       شن

              نزدیک تر بودند.

ساحل باد

با نی لبک اش

خواب ماه را

از آشوبه های کشتی به اسکله ها می برد

و باراندازها را

             مدهوش تر می کرد.

بوی هیزم

مشام بندرگاه را پوشانده بود

و بندرگاه

پهن کرده بود صبحانه اش را

بر بام شرجی و

بادهای آبی پوش.

رویا

بر پولک برف زاده می شد

انگور بیقرار

بر شاخه ی تابستان.

ابر

ابدیت باران بود

و ما

در کیمیای آفتاب

                    گرانبها می شدیم.

بر بوم آسمان نگاهت می کردم.

ماه

پنجره هایش را می گشود.

ماسه ها

مغروق ات می خواستند.

دریا

تابستان هایت را آه می کشید.

سال هشتاد و چهار

                       بوی توتون می داد.

آمستردام زرد بود

و ما

با شتاب نقره

         از آن سوی سکه

         فرو غلتیدیم.

غربت

هميشه لباس مهيبی دارد

گاهی

به رنگ همين كاپشن های متداول است

وگاهی هم

پيراهنی ابر آلود است

كه با دكمه های بسته

خميازه می كشد

از پيراهن زنبق

تازنبوران شهد افشان

سطری سپيد در ميان ماست

در برف پنجره ای بگشا!

بگذار

جهان ترانه بخواند

زمين پرلكه و

دستان آدميان

بر قانون قانقاريا

كمرنگ می شود .

دوزخ

زمستان های كبودی دارد

مگر

پيراهن ويرژيل

چند سرود

دوام خواهد داشت؟

بگذار

جهان تر انه بخواند !

سطر سپيد را باوركن!

شاخسار الكل

قاچاقچيان رويا

وتزريق ماهتاب

به كوچه های ماه گرفته را

باور كن!

بگذار جهان ترانه بخواند !

منلاس

از افسانه تهی میشود .

آ ه آگاممنون!

زخم هايت را بر دار

بارانی ات را بپوش

وجنازه ات را

به اخيلوس بسپار

كه در مغرب هلن

صورتكها

وخدايان هم

پير می شوند.

پيش از  آنكه غبار دررسد

كاروان های رويين تن

هريك

بی چشم وپاشنه

به مغرب مرداری فروشدند.

عشق

هميشه با بر گ آغاز می شد

و با زرد می گريست

ای عشق گمشده!

توورق شناسنامه ات

در حوالی شبنم بود

وغربت

به سن وسال پير ترين

گربه ی همسايه .

به ميدان های مشبك

و آسمان های پر مفرغ

بر جاده های صفراوی

وپل های بر افراشته از قانقاريا

هيچ كس , هيچ كس را

 زلال نمی ديد.

در مذاكرات باد

روزنامه

از تورم پروتئين انبوه تر می شد

وشامگاه

ژامبون های غنی شده را

ورق می زد.

ارگان های خشم نوشته بودند:

رفقا!

برای گذار

به مرحله ی پرُستات

تا اطلاع ثانوی

هيچ اطلاع ثانوی نيست.

تو آن قدر خوب بودی

كه در سرمای پروستات هم

نامه هايت ر ا

از ماه پست می كردی

وبر دروازه های لوور

ژنرال پتن را هم

 دوست می داشتی .

گاهی

تو آن قدر خوب بودی

كه دلم می خواست

شناسنامه ام را هم

باطل می كردم.

نوشته بودی :

آه ساموئل

با اين پوتين ها كه

(كاری نمی شود كرد)

در انتظار هيچ ولاديميری هم

نيستم

" تمام سلطنت ام يك اسب " .

تو گاهی آن قدر خوب بودی

كه دلم می خواست

شناسنامه ات را هم

برايم پست می كردی

اماخوب می دانستی

كه ايستگاه های اتوبوس

گريخته اند

وترامواهای خواب آلود

در هيچ ايستگاهی

توقف

نخواهند كرد

آن روزها كه تابعه گريخته بود

ديگر

هيچ دهانی برای خواندن نداشتم

آن قدر لاابالی شده بودم

كه جسدم روی دستم مانده بود

حتی

به فكر پنهان كردنش هم

نيفتاده بودم .

آن وقت

ياسپرس را برداشتم

و به شلينگ ميان بر زدم .

فلسفه برپاهايش ايستاده بود

بر دره های هايدگر

وخيزابه های هراكليت

اكتبر خسته

پيراهن سرخ اش را می پوساند

ودر صفوف مك دونالد

با لبخندی بی دندان

رژيم غذايی اش را منحل می كرد.

اكتبر خسته را

پهلوانان مرده

حمل می كردند.

ساق هايت را

از ماه بيرون بگذار!

پاييز

سوت زنان

با سيگار برگش

می گذرد. 

با خواب هايم

- محبوبه های شب-

از پرتگاه شبی اجتناب ناپذير

فروغلتيدم

از آرواره های ويران اش

كه ارواح بابلی

بر آن حكم می راندند .

آن گاه

ژوپيتر

بركرانه ها خاموش شد

ومن كه از نيمه های جادو

تا زحل

آمده بودم

تهی دستانه

در پاييزی درون گرا

با زخمی غريزی

و لبخندی ويران شده از

سكانسی معكوس

به خطوط فرضی بازگشتم

چهل سالگی ام را

در بادها تشييع كردم

و با تكه های پيراهنم

بر شانه های ميلادی گريستم

و ديگر بار

به طنزی سياه گريختم

آن چنان كه

 انبوه پريان

به شبی عاقل از من گريخته بودند.

ای عشق گمشده !

سوسن های مكتوب

شقاقل آتشين

مغناطيس

وسحر گنجشكان در پيراهن غوغا

برای تو .

بگو !

به كدام آسمان معلق

بايد بگريزم ؟

در ويروس ستارگان

به بازخوانی پنجره بنشين !

هميشه

پيش از هپاتيت

زرد

در را می شكند.

باواژگان درگذشته

بگو نام هاملت چيست ؟

من به كابينت ها

ومرگ مكرر خويش مشكوكم.

از آلياژ مردگان می گذرم.

بر جاده های ستمگر

ادامه ی ماه را

بر  شانه می برند.

برف می بارد از كتان اش .

غرق در سديم

پلنگ پر لكه را تر ك می كند.

درخنكای كتان

بنگريدش.

به بازارهای تنباكو

زخمی تمام

شناسنامه ای تاريك و

 ناتمام.

به تصاوير مردگان می نگرم.

شايد كه زندگی

تكانه های مرگ است

وزندگان

فرزندان دور  باطل اند.

بگو

به كدام شب نامه بايد بگريزم

ای نام در به در؟

يك پلان پر آتش

يك ژست قديمی

دريای گوژپشت و

جلگه های تابستانی را

می شود تدوين كرد

اما دستانم

( نمی دانم دستانم را كجا بگذارم؟)

نگاتيو ها را دنبال كن

آرواره ای

در حمايت برفك

آوای زبان را مغلوب

كرده است .

بارديگر

در خواب نيمكت ها

غروب می كنم

و باسرفه های زمستان

تا شال گردنم

پوك می شوم.

           

ناصر نجفی 1372

 

 

شرحی بر يك منظومه ی آواره

 

بنفشه حجازی

 

در بند آغازين اين منظومه ی 16 بندي،شاعر از ايران ،شروع می كند با روايتی از گذشته ها به نحوی كه فكر می كنی قهرمان آن ،آسوده خيال در پناه گرمای مطبوع شومينه ای حكايت ايران در گير جاده های متفاوت انديشه و عمل سياسی را باز می گويد.

اين منظومه از آنجا بيشتر چهره می نماياند كه شاعر حكايت را تنها برای خود می گويد و در اين گويش ،نيازی به فريب كسی ـ حتی خودش - ندارد.

گذشته چون كتابی خوانده شده روبه روی اوست . او در اين منظومه ،داستان آوارگی خود را باز می گويد بدون انتظار مخاطبی بدون اين كه حتی با خود احساس همدردی كند بدون اين كه شكوه ای داشته باشد يا خواهشی يا پرسشی مگر در يك مورد.

 

q

1

شاعر از اعتياد به راه های گوناگونی -كه همه را می شناسد - گريخته است،راه هايی كه در آن فرزندان شاعر - فرزندان اين مرز و بوم - در آن به زمين می افتند و شاعر كاری جز شماره كردن آنها ندارد به نحوی كه گويی ديگر در فضای ايران هيچ جنبنده ای ،نمی جنبد . گويی زمين ، زمين خورده است و تنها نگران اين زمين ،ماهی است گريان كه در گردش خود به دور اين زمين به گذران زمان مشغول است.

از افيون جاده ها می گريختم و

فرزندان ام را شماره می كردم.

تابستان حشره در محاق بود.

زمين

شلوار خاك آلودش را می تكاند،

و ماه نگران

ساده دلانه

بر مدار زمين

عقربه هايش را می گريست.

 

q

2

در اين فضا كه هيچ كس و هيچ چيز مقاوم نيست و حتی زخمها نيز ديری نمی پايند،شاعر از درون خاكستر می شود در حالی كه سعی بر حفظ ظاهر دارد . شاعر كه با گذشته و سنتهای ايران كاری ندارد با كابوسهای اين قبيله تاريخی راه می سپارد ،كابوسهايی كه همانند تاريخ گسلی ايران ،تكه ای از آن گم شده است .حتی كابوسها ناقص و ناتمام اند . و در اين فضاست كه سايه ی شاعر را باتير می زنند :

هيچ زخمی رويين تن نبود

عضلات جوانی طعمه ی خاكستر می شد.

پوست ام تاب آورده بود

حوالی ميانسالی را

جوان تر می كرد .

با سنگ نبشته ها نمی راندم

كابوس قبيله ام با من بود.

سايه هايم

متهم به گوزن بودند

كابوسهای قبيله ام

محكوم به حلقه ی مفقوده

 

q

3

شاعر می گريزد . قصد دارد شعرها و مليت اش را فراموش كند. می گريزد در حالی كه آسمانی ندارد تا ستاره ی خود را بر آن بنشانديا مكانی كه نحوه ی تفكر و جهان بينی اش را مستقرو بارور سازد :

 

گريزان

كفشهای ملی و

شعرهايم را فراموش كردم

اما

ديوانگی ام را برداشته بودم

و ستاره ام

هنوز هم بدون آسمان بود.

 

q

4

او می گريزد . از قاره ی خود به جايی ،به زمانی كه بتواند تنفس كند. افسرده به سرزمينی می رود كه پيشاپيش تضادهايش را می شناسد. به زعم شاعر ،آسيا - ايران - در يك زمان می زيد و اروپا در قرنهايی ديگر :

گريختم

از قرنی به قرني

از قاره ای به تقويم اكسيژن ؛

با چمدانی افسرده

به ستاره ی هالي.

به قرنی فربه گريختم

كه به دستی لايه های اوزون را

لاغرتر می كرد ؛

وبه دستمالی

غربت موريانه را

های های می گريست.

 

q

5

در ابتدای اين سفر - درقاره ی اكسيژن - يلدای شاعر آن قدر كوتاه می شود كه تنها به اندازه ی يك نخ سيگار كه در دستان شاعر دود شود ، طول می كشد. در احساس امنيت ،شاعر گرم می شود .همه چيز در اطرافش با هلهله و نشاط همراه است. می تواند آنچنان كه شن های ساحل را لمس می كند ،ماه را در دستان خود بگيرد. در اين زمان كه آسمان آبی و دريای آبي، احساسی آبی به شاعر می بخشند حتی برف كه می بارد بر هر پولك آن رويايی شكل می گيرد. آنقدر باران می بارد كه می رود تا كابوسهای سرزمين مادری را از خاطر شاعر بزدايد. در سرزمين جديد كه بين ابرو باران اش فاصله ای نيست ، در نبود آفتاب ، شاعر خود آفتابی ست كه می تابد.

در آغاز هلهله بودو

آتش بود

و هر يلدا

به طول يك نخ سيگار.

ماه و

شن

نزديكتر بودند.

ساحل باد

با نی لبك اش

خواب ماه را

از آشوبه های كشتی به اسكله ها می بردو

باراندازهارا

مدهوش تر می كرد.

بوی هيزم

مشام بندرگاه را پوشانده بود

و بندرگاه

پهن كرده بود صبحانه اش را

بر بام شرجی و

بادهای آبی پوش.

رويا

بر پولك برف زاده می شد

انگور بيقرار

بر شاخه ی تابستان.

ابر

ابديت باران بود

و ما

در كيميای آفتاب

گرانبها می شديم.

اين بند پس از بند 15 ،بلندترين بند اين منظومه است . در اين بند است كه شاعر به رغم تمام صحنه های توصيف شده به هر كجا كه می نگرد وطن را می بيند. ماه،ماسه ،دريا ،همه چيز از ورای بوی توتون آمستردام خود را برشاعر می افكند:

بر بوم آسمان نگاهت می كردم.

ماه

پنجره هايش را می گشود

ماسه ها

مغروق ات می خواستند

دريا

تابستان هايت را آه می كشيد.

در اين بند رد پای زمان را به آشكار در شعر می يابيم :سال 1984 ميلادی در آمستردام. به چشم شاعر آمستردام ،زرد است .آيا به ياد ون گوگ و آفتابگردانهای اوست ؟يا اينكه همانند ساير تصاوير زرد در اين منظومه ، آمستردام هم به پايان خود رسيده بوده است و خزان ارتباط شاعر و آمستردام ،حتمی بوده است ؟

در اين بند ، شاعر فقط از خود نمی گويد، كسانی ديگر - از دوستان شاعر يا آشنايان و هموطنان - نيز بوده اند. چنين است كه روی ديگر سكه ،خود می نماياند : غربت

سال هشتاد و چهار

بوی توتون می داد.

آمستردام زرد بود

و ما

با شتاب نقره

از آن سوی سكه

فرو غلتيديم.

 

q

6

در اين بند است كه حكايت آنچه بر سر شاعر رفته است ،سنگينی ای می يابد كه گويی شاعر نه در آرامگاهی در هر كجا كه در ميانه ی هولناك غربت برای مخاطبان اش كه سبكباران ساحلهايند ،شرح مصيبت می دهد:

غربت

هميشه لباس مهيبی دارد.

گاهی

به رنگ همين كاپشن های متداول است

و گاهی هم

پيراهنی ابر آلود است

كه با دكمه های بسته

خميازه می كشد.

و چنين است كه انسان در می يابد كه شاعر هنوز هم در غربت است. كاپشن های متداول در تمام جهان متداول اند.

بند غربت با همه ی كوتاهی خود ،بار اصلی شعر را بر دوش دارد. درمنظومه ی آوارگی ،اين غربت است كه محور تمام خوشيها و ناخوشيهاست . ترس ها،كسالت ها،افسردگی ها و زمانی بی زمان برای انديشيدن. در اينجاست كه شاعر به درون خود بر می گردد و سعی می كند تا علتی برای گريزهايش بيابد.

 

q

7

حكايتی بس بزرگ در ميان پيراهن پر جاذبه ی زنبق تا جذب زنبوران عسل وجود دارد ،بين جاذب و مجذوب. و راز اين كشش در سطری سپيد است كه هر كس با بازخوانی آ ن به معنايی جديد در حد وسعت انديشه و احساس خود دست خواهد يافت:

از پيراهن زنبق

تا زنبوران شهد افشان

سطری سپيد در ميان ماست.

آغاز بارش سرماست و پايان عصر آتش و هلهله ولی شاعر هنوز انگيزه ی جذب خود را درست می داند:

در برف پنجره ای بگشا !

بگذار

جهان ترانه بخواند !

اما حقيقت روشن تر از آن است كه با سخنی مخفی بماند:

زمين پر لكه و

دستان آدميان

بر قانون قانقاريا

كمرنگ می شود.

قانقاريا ،ذره ذره بر شاعر حمله می آورد. تنوع زمين و قاره ها و دستان ياری رسان آدمها در زيستگاه نوين شاعر ،گرفتار خوره می شود . زيستگاه دوزخی شاعر ،زمستان دارد آن هم زمستانی كبود رنگ :

دوزخ

زمستان های كبودی دارد

مگر پيراهن ويرژيل

چند سرود

دوام خواهد داشت؟

شاعر به ياد ويرژيل می افتد . ويرژيل با همراهی بئاتريس به دوزخ می رود و عبور و بازديدش از آنجا كوتاه است اما زمستانهای كبود شاعر بسی طولانی تر است.شاعر باز هم به خود دلگرمی می دهد : بگذار جهان ترانه بخواند! شاد باش و هر آنچه كه سرنوشت است باور كن ،ممكن است رقم خوبی زده شده باشد:

بگذار

جهان ترانه بخواند !

سطر سپيد را باور كن!

شاخسار الكل

قاچاقچيان رؤيا

و تزريق ماهتاب

به كوچه های ماه گرفته را

باور كن !

بگذار

جهان ترانه بخواند!

شاعر بر شاخسار الكل تاب می خورد و در سرزمينی كه رؤيايی برايش ندارد به كسانی كه رؤيا می فروشند روی می آورد. در نبود ماه همان ماهی كه در وطن - ساده دلانه - نگران زمين خاك آلوده است ،ماهتابی خيالی را در تاريكی مطلق راه خود ،باور می كند چرا كه می خواهد جهان همچنان ترانه بخواند . جهان چه ترانه ای دارد كه ناخوانده مانده است؟ از رموز اين منظومه ،متن ترانه ای است كه جهان بايد بخواند.

 

q

8

آيا ترانه ی جهان،همان ترانه ی هلنيستی نيست كه شاعر گمان می كرده است ،ناجی بشريت خواهد بود ؟

نه ! در زمستان های كبودی كه شاعر در دوزخ غربت بدان گرفتار می شود ،اين ترانه هم يخ می زند . منلاس تهی است از قدرت افسانه ای خود و آگاممنون - فاتح تروا - بی غرور زخم هايش ،بارانی اش را می پوشد و خود جنازه ی خويشتن را به قهرمان مرده ای ديگر - آشيل - می سپارد. هلن ،زيباروی غرب ،غروب می كند و خدايان مغرب زمين همانند صورتك های يك سيرك يا يك تئاتر كهنه و قديمی پير می شوند . فرهنگ هلنيستی ،رنگ می بازد.

منلاس

از افسانه تهی می شود .

آه آگاممنون !

زخم هايت را بردار

بارانی ات را بپوش

و جنازه ات را

به آخيلوس بسپار

كه در مغرب هلن

صورتك ها

و خدايان هم

پير می شوند.

 

q

9

شاعر بين دو فرهنگ ـ دو فرهنگی كه هر دو را رد می كند - گرفتار آمده است . كاروان هايی از رويين تنان ،كاروانی متعلق به سرزمين مادری - سرزمين اسفنديار - و ديگری ،سرزمين آشيل ، در انبوه لاشه ها غروب می كنند :

پيش از آنكه غبار دررسد

كاروان های رويين تن

هر يك

بی چشم و پاشنه

به مغرب مرداری فرو شدند .

و ديگر چيزی جز عشق برای شاعر نمی ماند كه آن نيز گم می شود :

عشق

هميشه با برگ آغاز می شد

و با زرد می گريست

ای عشق گم شده !

تورق شناسنامه ات

در حوالی شبنم بود

و غربت

به سن و سال پيرترين

گربه ی همسايه .

احساس غربت شاعر در اين زمان به اندازه ی غربت گربه ی همسايه قدمت دارد. در زمان شكل گيری اين بند در ذهن شاعر آيا او در يكی از كشورهای همسايه بوده است كه از ايران به نام گربه ی همسايه ياد می كند ؟

علت اين اندوه چيست ؟ به راستی غربت چنين مهيب است ؟

به يقين چنين است . در سرزمينی كه شاعر در بند 10 آن را چنين توصيف می كند :

 

q

10

به ميدان های مشبك

و آسمان های پر مفرغ

بر جاده های صفراوي

و پل های برافراشته از قانقاريا

هيچ كس ،هيچ كس را

زلال نمی ديد.

در مذاكرات باد

روزنامه

از تورم پروتئين انبوه تر می شد

و شامگاه

ژامبون های غنی شده را

ورق می زد.

در سرزمينی كه آسمانهايش نيز مفرغ پوشيده است ،جاده هايش زرد است، و ارتباط انسان هايش - پل های برافراشته - قانقاريا زده ،بايد كه كسی ،كسی را زلال نبيند. بايد كه مذاكرات و صحبت ها، باد هوا باشد و روزنامه ها سرشار از اخبار پروتئينی ـ چه خوراك باشد چه اخبار راجع به انسان هايی كه خيالی ،هدفی ، بيشتر از پروتئين در سر ندارند - و در غروب هايش ، انسان هايی كه به هيئت ژامبون ، ژامبون هايی غنی شده با مواد مصنوعی هستند، يكی يكی يا ورق ورق از مقابل چشمان حساس شاعر رد شوند .

در اين فضا شاعر بايد به كه دلخوش باشد ؟ جواب اين سؤال را در بند11 می خوانيم ، در عملكرد هموطنانی كه در خارج از كشور ، فضای سياسی خاص خود را ساخته اند؟

 

q

11

ارگان های خشم نوشته بودند:

رفقا !

برای گذار

به مرحله ی پروستات

تا اطلاع ثانوی

هيچ اطلاعی ثانوی نيست.

طنز سياه شاعر را در اين بند به خوبی در می يابيم و در اين ميان ، شاعر به دوستی دلخوش است كه در اين زمستان كبود كه مردی انسان ها يخزده است برايش از ماه نامه می نويسد. برای او نور می فرستدو گويی شاعر را از هول كوچه های ماه گرفته ، می رهاند. مهربانی كه ژنرال پتن را برای حفظ مواريث فرهنگی انسانها ، تبرئه می كند:

تو آن قدر خوب بودی

كه در سرمای پروستات هم

نامه هايت را

از ماه پست می كردي

و بر دروازه های لوور

ژنرال پتن را هم

دوست می داشتي.

گاهي

تو آن قدر خوب بودي

كه دل ام می خواست

شناسنامه ام را

باطل می كردم.

چنين دوستی است كه انسان ، دل اش می خواهد برای او بميرد چرا كه صادق و خالص است و می نويسد :

آه ساموئل

با اين پوتين ها كه

( كاری نمی شود كرد )

در انتظار هيچ ولاديميری هم

نيستم

تمام سلطنت ام يك اسب

شاعر به گمان دوست خود ، ساموئل است ، ساموئل بكت ؟ شايد به زعم دوست ، نپيوستن شاعر به اردوگاهی خاص ،تعلق اوست به پوچی و نيست انگاري.ولی همو از دهان قهرمان نمايشنامه ی در انتظار گودو می گويد : با اين پوتين ها كه كاری نمی شود كرد.

دوست شاعر از لنينی ديگر نااميد است و ديگر در انتظار هيچ گودويی هم نيست . او نيز حاضر است تمام سلطنت اش را با آزادی معاوضه كند و بگريزد ولی چه فايده كه زمان را نمی شود به عقب كشيد و يا متوقف كرد .

تو گاهی آن قدر خوب بودی

كه دل ام می خواست

شناسنامه ات را هم

برايم پست می كردی .

اما خوب می دانستی

كه ايستگاه های اتوبوس

گريخته اند

و ترامواهای خواب آلود

در هيچ ايستگاهی

توقف

نخواهند كرد.

 

q

12

در اين زمان است كه الهه ی شعر،موز شعر - تابعه - از شاعر می گريزد :

آن روزها كه تابعه گريخته بود

ديگر

هيچ دهانی برای خواندن نداشتم

آن قدر لاابالی شده بودم

كه جسدم روی دست ام مانده بود

حتی به فكر پنهان كردن اش هم

نيفتاده بودم

سپس شاعر به فلسفه روی می آورد :

آن وقت

ياسپرس را برداشتم

و به شلينگ ميان بر زدم .

فلسفه بر پاهايش ايستاده بود

بر دره های هايدگر

و خيزابه های هراكليت.

و در اين زمان هاست كه مادر كمونيستی فرو می افتد:

اكتبر خسته

پيراهن سرخ اش را می پوسانْد

و در صفوف مك دونالد

با لبخندی بی دندان

رژيم غذايی اش را منحل می كرد.

اكتبر خسته را

پهلوانان مرده

حمل می كردند.

ساق هايت را

از ماه بيرون بگذار !

پاييز

سوت زنان

باسيگار برگ اش

می گذرد.

و طرفداران قديمی آن انديشه كه همبرگر مك دونالد را تحريم كرده بودند اينك خود در صفوف آن ايستاده اند . پاييز سترگ شاعر سر می رسد گويی تمام برگهای ريخته ی جهان به سيگار برگی تبديل شده اندوآن در دهان پاييزی انديشه ی پيروز ـ سوت زنان - نابود می شود .

و در جوار اين نيستی و نابودی ، زندگی خانوادگی شاعر نيز كلماتی بهتر از بند 13 نمی يابد :

 

q

13

با خواب هايم

- محبوبه های شب -

از پرتگاه زنی اجتناب ناپذير

فرو غلتيدم،

از آرواره های ويران اش

كه ارواح بابلی

بر آن حكم می راندند.

q

14

دومين محور و شايد از نظر تكان دهندگی اولين محور يك منظومه ی آواره اين بند باشد ، غم انگيز ترين بند. پس از توصيف تمام شرايط و جوانب ، در ميان همه ی اتفاقات و نامرادی ها ، شاعر كه برای بردن آتش از جادو عبور كرده تا برای زمينيان پرومته ای ديگر باشد ،تهی دست باز می گردد، چرا كه همه ی جهان در حركت سكانس معكوس است و به اجبار لبخند شاعر نيز ويران می شود و شاعر خود را ،باز در آغاز می يابدگويی سيزيفوسی ديگر بايد باشد با اين علم كه اين قهرمان نيز مرده است:

آن گاه

ژوپيتر

بر كرانه ها خاموش شد

و من كه از نيمه های جادو

تا زحل

آمده بودم

تهی دستانه

در پاييزی درون گرا

با زخمی غريزی

و لبخندی ويران شده از

سكانسی معكوس

به خطوط فرضی بازگشتم.

شاعر حاصل چهل سال تفكر خود را بر باد رفته می بيند . ديگر هيچ پوششی ندارد و تنها طنزی سياه برايش می ماند كه بدان بگريزد چون پريان شعر كه در شبهای عقل و فلسفه و سياست از او گريخته بودند:

چهل سالگی ام را

در بادها تشييع كردم

و با تكه های پيراهن ام

بر شانه های ميلادی گريستم

و ديگر بار

به طنزی سياه گريختم

آن چنان كه

انبوه پريان

به شبی عاقل از من گريخته بودند.

 

q

15

در اين بند شايد منظور شاعررا از عشق گمشده دريابيم .شايد وطن ،گمشده ی شاعر بوده است يا حقيقت يا شايد يك ايدئولوژی . بعد از چهل سال فرار و گريز و نپيوستن حتی به شعر - كه گاه تجسد عشق گمشده ی شاعر است - و رفتن به دنبال روشنايی ازالمپ ،شاعر تمام ثروت و دارايی اش ،نوشته هايش ، حتی حس آتشين مردانه اش ،چيزهايی كه در انسانها او را جذب می كردند ـ شايد زنان ـ و حتی احساس بی گناهی مسحورشدگی گنجشك مانندش را در غوغای ايدئولوژيها ،همه و همه را به عشق گمشده می بخشد:

ای عشق گمشده!

سوسن های مكتوب

شقاقل آتشين

مغناطيس

و سٍحر گنجشكان در پيراهن غوغا

برای تو

ولی باز هم سر ماندن ندارد و می پرسد :

بگو !

به كدام آسمان معلق

بايد بگريزم ؟

شاعر در نپذيرفتن و باور نداشتن حتی ستاره های اعتقادی خود به باز خوانی تفكرات اش می نشيند و حال نوبت رها كردن باورهای سياسی خود است :

به باز خوانی پنجره بنشين!

هميشه

پيش از هپاتيت

زرد

در را می شكند

شاعر گويی به قدرتی دست يافته است كه می تواند بلا و بيماری را از پيش قراولان آن بشناسد.

شاعر، ترسان از مرگ ،نااميد از ميرايی همه چيز ،خود را هاملت می بيند كه در پيرامون بودن يا نبودن اش ،گورستان شكل می گيرد ، و در دو سطر به تفسيری جديد از هاملت می رسد:

با واژگان گورستان

بگو نام هاملت چيست ؟

من به كابينت ها

و مرگ مكرر خويش مشكوك ام .

از آلياژ مردگان می گذرم.

شاعر نسبت به همه چيز حتی كابينت های روبه رويش ،حتی به مرگ مكرر خودش در سير در ايده ها و تفكرات چندين و چند ساله مشكوك می شود . او در دور و بر خود آنچنان شاهد مرگ بوده ، از مرگ رفيق ،مرگ فرزندان اش ،تا مرگ ايدئولوژی ها ،كه گويی از آلياژ مردگان می گذرد.

در اين سيرگاهِ مرگ ، در جاده های ستمگر ،حتی جنازه ی ماه ـ ماهتاب ـ است كه می برند و اين ديگر فروغ ماه نيست كه می بارد ، برف است ،سرماست كه می ريزد . ماه،روشنايی بخش شاعر در جهان سراسر تاريكی و مرگ نيز می ميردچون محتضری كه سرم به او وصل باشد ،جهان پر نقش را ترك می كند. مرثيه ی شاعر برای ماه ، مرثيه ی پسری در سوگ مادرش است. ماه نيز غروب می كند تاريك و ناتمام و شاعر تنها ضجه می زند :

بر جاده های ستمگر

ادامه ی ماه را

بر شانه می برند.

برف می بارد ازكتان اش .

غرق در سديم

پلنگ پر لكه را ترك می كند.

در خنكای كتان

بنگريدش.

به بازارهای تنباكو

زخمی تمام

شناسنامه ای تاريك و

ناتمام.

به تصاوير مردگان می نگرم.

شايد كه زندگی

تكانه های مرگ است

و زندگان

فرزندانِ دور باطل اند.

بگو !

به كدام شب نامه بايد بگريزم

ای نام در به در؟

اوج تنهايی و عسرت شاعر را كه ديگر گريزگاهی را نمی شناسد بايد از اين سؤال دريافت :بگو به كدام شب نامه بايد بگريزم ای نام در به در؟

شاعر كه در خود توان تدوين همه ی ناممكن ها را می ديده ،قاصر و ناتوان ،حتی نمی داند دست هايش را كجا بگذارد :

يك پلان پر آتش

يك ژست قديمي

دريای گوژپشت و

جلگه های تابستانی را

می شود تدوين كرد

اما دستان ام

( نمی دانم دستان ام را كجا بگذارم!)

 

q

16

شايد از همين روست كه در اين بند پايانی ، آرزومنددنبال كردن نگاتيوهاست ولی چه كند كه در اين نااميدی و افسردگی نيز حقيقت جهان امروزی با طنزی تلخ چهره می نماياند:

نگاتيوها را دنبال كن!

آرواره اي

در حمايت برفك

آوای زبان را مغلوب

كرده است .

و باز شاعر منفعل و نشسته بر نيمكتی ،همراه نيمكت به خواب رفته و با سرفه های سرد زمستانی در شال گردن اش فرو می رود. بی عشق ،بی آرمان ، خسته ، بی آسمان ، بی ماه ، بی آينده. اين منظومه ی مدرن ،شعر بلندی است از فرار و گريز فرهنگي- تاريخي،روانی - شخصيتی افرادی كه هيچ گاه نخواسته اند در نمايشنامه ای كه نمی پسندند ،نقشی به عهده بگيرندو بنابراين هيچ گاه به بازی گرفته نمی شوند و سناريوی آنان نيز هيچ گاه ،صحنه ای و آسمانی برای اجرا نمی يابد. و بيهوده نيست كه آن ها مشكوك به همه چيز ،خدعه های خفته در پس هر ماجرا را در می يابند و بدين خاطر هيچ گاه به طور كامل وارد عرصه ی عمل نشده و آواره در جهان در جستجوی يك شب نامه ،يك محل فرار پرسان می شوند .

شعر ناصر نجفی ، شعری بدون بازيهای سنتی زبانی ، آرايه های مغلق و اضافی ادبی است با جملاتی ساده ،افعالی در انتهای سطور با استعاراتی مناسب و خاص ،تركيباتی كه در آنها به هنرمندی و زيبايی آشنايی زدايی شده است و شعری كه شاعر آن را نساخته است بلكه آن را زندگی كرده است. اين شعر بلند شناسنامه ی شاعری است كه تصنع ندارد و شناسنامه ی زندگی اش را مكتوب كرده است اين شعر، سوسن های مكتوب شاعر است : سفيد و سپيد.

نجفی در باره ی شعر و شاعر می گويد: شاعر، انسانی شقه شده است : نيمی از او عاشقی گريزپاست كه برای رهايی از معشوق ،در آن سوی هستی به آرامش می رسد ،و نيم ديگرش عاشقی سمج است كه برای يافتن معشوق تا آن سوی هستی خطر می كند . و شعر ،ماليخوليای اين نا هماهنگی است .

امواج هستی از درون شاعر كه عبور می كند رنگ و بوی او را می گيرد. اينجاست كه فرديت خلاق معنا می يابد. رنج غول آسا .شاعر بايد به آن رنج غول آسا برسدتا بتواند شعر بگويد. شاعر، احتياج به شعر گفتن دارد . شعر، ادامه ی حيات شاعر است .و شاعر بايد شاعرانه زيسته باشد:

انسان + 1

كلمات را برهنه خواهد كرد.

 

سخنرانی ها استانبول يک منظومه آواره زبان لرزه فيس بوک