. ی
ی ی ژ ی  

بازگشت
بيوگرافی

برگرفته از سایت بنیاد ایرانی فرهنگ و شناخت

 

ناصر نجفی (متولد در فراهان، اراك)، شاعر، كارگردان و بازی گر تآتر،  بيش تر اوقاتش را در اروپا  به سخن رانی در باره ی نمايش، شعر و هنر گذرانده است. نجفی نخستين كسی است كه تاريخ تآتر پولی فونيك را به زبان فارسی نوشته است. او تا كنون سه مجموعه شعر: با زخم های جوانت، 1366 آلمان، آوازهای پاييزی و هفت ترانه ی آواره، 1367 آلمان و يك منظومه ی آواره (هم راه با بيست ترانه ی سرگردان از بنفشه حجازی) منتشر كرده و بيش از سی نمايشنامه را در ايران، بلژيك، هلند و آلمان كارگردانی و بازی كرده است.

 

دريچه

 بر گرفته از دريچه شماره 8

نوشته ی:  محمد حقوقی

 

ناصر نجفي، از آن جا كه اين سوی جوانی به سر می برد، ظاهراً دير به صرافت نوشتن شعر افتاده، وگرنه، به دست چاپ نمی داده است. نجفی با همان نخستين شعرش توجه مرا جلب كرد. شعری كه (جز در يك مورد خاص) به شعر هيچ شاعر ديگری شبيه نبود،  و از همان بند اول به خود آوردم تا پس از توقفی كوتاه به آغاز شعر بازگردم. و حال كه حدود ده شعر او را پيش رو دارم، هم چنان هر كدام همين حال را دارند. حالی كه بيش تر ناشی از تركيب های تازه و نا منتظر اوست كه اغلب جزء دوم آن خواننده را متوقف و متعجب می كند. تركيباتی آشنايی زدا كه حاكی از حركت تازه خيال شاعری است كه از هيچ منبع سنتی و عادی به جريان نيفتاده است و در سه نوع مختلف برق می زند.

 نوع اول: كالسكة گريان، مسافران كال، كفش های خاموش، تابستان های قديمي، چمدان افسرده ...

 نوع دوم: ارغوان پاييز، سپيدار زمستان، ترانه های سپيد، الياف ماه، براده های شب. ..

 نوع سوم: عضلات باروت، پوكه های پيراهن، آلياژقرون، مذاكرات باد ...

 نوع اول كه در آن ها صفات مخصوص جانداران به موصوفات بيجان نسبت داده شده و هر كدام به جای يك مفهوم به كار رفته است. كالسكه گريان گريان، به دليل سرنشينان سوگوار آن يا مسافران كال كال، معادل نرسيدن، نرسيدن به مقصد به دليل بی تجربگی آنان يا چمدان افسرده به دليل افسردگی صاحب چمدان يا تابستان های قديمي قديمی به جای خوش و خاطره انگيز، تابستان هايی كه ديگر از دست رفته اند و باز نمی گردند.

يا نوع دوم، كه تركيب ها صرفاً مكشوف و مخلوق تخيل تازه ی شاعرند. ارغوان پاييز، استفاده از درخت ارغوان به اعتبار رنگ ارغوانی خزان يا سپيدار زمستان، استفاده از درخت سپيدار به دليل زمستان سپيد و برفين يا ترانه های سپيد، تعبير از شعاع های مهتاب و به همين تعبير، هر دو تركيب براده های شب و الياف ماه نيز يا تركيب جغرافيای ميانسالي، به اعتبار آفاق محبوب اين سال ها از نظر شاعر.

 يا نوع سوم، هم چون تركيب های عضلات باروت ، آلياژ قرون،  گيسوان نجومي، ملامت مفرغ، شريان ثانيه ها، پوكه های پيراهن و مذاكرات باد  كه هر كدام به نوعی از عصر فضا و اتم، عصر جنگ، فلز و آلياژ، پوكه و باروت و مذاكرات بی حاصل حكايت می كنند و همه مبين اين حقيقت اند كه او به معنی دقيق معاصر شاعر عصر ماست (متنها شاعری كه گويی بيش تر آلمانی است و اروپايی تا ايرانی و آسيايی.)

... 

و اما اصل فضای كلی شعر نجفی است كه به غير از انواع تركيب هايی كه به اشاره رفت،سرشار از بيان های تصويری تازة آشنايی زداست، كه از آن به سادگی نمی توان گذشت: يك شاخه شعر يا يك بافه ماگنوليا يا چند سطر حادثه يا پنج ديباچه عريان يا سطرهايی از اين دست:

 

اسكناس كودكی ام هميشه مهتابی بود

بيانی از شادی كودكان، وقتی نخستين اسكناس را دريافت می دارند؛

 

و تو هنوز يك قرص تنها تر از ماه بودي

با توجه به استفاده ی ظريف از واژه ی قرص

 

تا مادر بزرگ ادامه داشت

به جای هنوز زنده بود، هنوز نفس می كشيد

...

 يا دو توصيف جديد از عشق. عشق، اين مسافر عتيق و مسافر سرد و از اين نمونه ها بسيار. نمونه هايی كه هر چند دليل بر تسلط نيروی تخيل ذهن اوست، اما گاه نيز موجب می شود كه خواننده ی هم چون مرا در اين حسرت فرو برد كه ای كاش هر شعر او يك دو سطر ساده ی بی تصوير هم داشت؛ يكی دو سكو برای توقف و تنفس: ايستادنی و نفس تازه كردنی و باز...با اين اميد كه دوست شاعر ما پس از اين به لزوم اين سكوها نيز بينديشد.


گل های ونگوگ

 

باران

بر چترهای بهاری

دانه

بر گهگاهِ زمين

مغروق

در آوازهای جهان

آغشته به گردنه ها بودم

در بشقابی سرد

استخوان های پدرم گم شد.

از Rijsbergen  به Elst

از Elst  به  Almelo

از Almelo  به Elst

از Elst  به  Zevenaar

در Terapel 

الفبای لاتين

تاريكم

می كند،

زمان

با عضلات ريخته اش

بر حاشيه ی كانال ها

قهوه می نوشد

و تو

لبخند می زنی و

انجيري

می افتد

از پستانت.

  


شناسنامه توفاني

 

تا آن دو ماجرای كويري

بادها

خميازه كشان

بر آستانت

فرو غلتيدند

و پيغامی از افيون

جهان را درنورديد.

در شناسنامه ای توفاني

چگونه بی عشق نمی ترسيدي؟!

 

عشق!

معاصری عتيق است

مسافری سرد

چمدانی پر از شهاب

و راهی ميان بُر به گيلاس های رنگ پريده

 

چگونه بی عشق نمی ترسيدي

آفريدگار كوچك!

 


 

پاييز

 گفتی!

سهمی برای رودخانه

برگی برای لوت

تلخابه ای مكرر است جهان

بی سنگ و

بی سوار،

بی زوال و

بی باروت.

سرسبز

از كارزار آبگينه گذشتيم

در لرزه های ميانسالی

پاييز خفته بود

و آنگاه

از لخته های بی ترانه

گذشتيم

در كهربای باد

با چشم های ميشی نگاهم كن

جمعيتی ارزان

فريادهايی ناسور

گورستان هايی گردن بريده

و آرمان هايی گوژپشت

در نگاهت می شكند

در پيراهنی قديمی پير می شوی

و روزگارت

ديگر شانه بر سر نمی زند.

تنها

ستونی بی تاب از خاكسترت

برجای مانده است

يك گل، بر دهان پنجره

يك سنگ بر هزارة  ماموت


 


كارناوال

 

در سكوت ملافه ها

و حاشيه های بعدازظهر

از حوصله خيابان

می گذری

-                                                                  - با ماه گريخته در پيراهنت-

از جزاير ليمو

سر در پی ات می گذارم

به توفان بگريز!

كه در محكوميت گندم

جنجال پيراهنت را

دوست می دارم.

 


 بدر

 

تا مادربزرگ ادامه داشت

ماه  در صندوق خانه

غروب  نمی كرد

و اسكناس  كودكی ام

هميشه  مهتابی بود


بازيافت

 

فرو ريختن

بر اقامت خاك

عبور برگ از

پشت سنگچين

و گردش نيلوفر

در شيپورهای رنگ.

خم می شوی

بر تاول زمين

تا غيرممكن عكس ها

و سيگارت را

 زخم می زنی.

در خميازة خيابان

دهانت از

كدام سوی آغاز می شود

از شاخسار كانال ها

ميوه ای بچين.


اسب

 

تا توفان های زرد

تمام اسب ها را خواهم دويد

زانوانم:

روايت برفاب هاست

كفش های خاموشم را

به بوم نگارخانه ها می سپرم

و گوش های آواره ام را

ديگر:

به هيچ زخمی نمی بخشم.


آفتاب

 

می بينمت!

از ايستگاه های پاييز

می گذری

ميان باريك و

بدون زخم

تابستان های قديمی را

بر شانه حمل می كنی

و دامن بيزانس را

بر بادهای هلنی.

چگونه از ونسان زرد گريختي

كه گيسوانت

كمی كوتاه تر از آفتاب بود.

 


 ابر

 

از نارنج تلخ كام

پياله ای برگير

و با ابر شانه ات

تنهايم بگذار

تنها

با دو جرعه تب

و شاخه ای از ماه

تنهايم بگذار

كه من ابتدای خويش را

يافته ام

توفان زرد اگر بگذارد

تا برگ فاصله ای نيست.

از: يك منظومه ی آواره

 


 

 غربت

هميشه لباس مهيبی دارد.

گاهی

به رنگ همين كاپشن های متداول است

و گاهی هم

پيراهنی ابرآلود است

كه با دكمه های بسته

خميازه می كشد.

 


 

 

از پيراهن زنبق

تا زنبوران شهد افشان

سطری سپيد در ميان ماست.

در برف پنجره ای بگشا!

بگذار

جهان ترانه بخواند!

زمين پر لكّه و

دستان آدميان

بر قانون قانقاريا

كمرنگ می شود.

دوزخ

زمستان های كبودی دارد.

مگر پيراهن ويرژيل

چند سرود

دوام خواهد داشت؟

بگذار

جهان ترانه بخواند!

سطر سپيد را باور كن!

شاخسار الكل

قاچاقچيان رؤيا

و تزريق ماهتاب

به كوچه های ماه گرفته را

باور كن!

بگذار

جهان ترانه بخواند!

 

سخنرانی ها استانبول يک منظومه آواره زبان لرزه فيس بوک