. ناصرنجفی
متن ها ترجمه ی متن ها تئاتر نقاشی عکس متن های ديگران پيوند ها کوچه خانه  
کـــــار نــــــا وال

بازگشت
چراغها

 

چارگاه  

 ناصر نجفی ۱۳۷۵    

بدر

 تا مادر بزرگ ادامه داشت

ماه

در صندوق خانه غروب نمی كرد

و اسكناس كودكی ام

هميشه مهتابی بود.

 

هلال

در چارشنبه های ويران

ماه

فرزندانش را كمرنگ می كرد

باد را شنيده بودم

اما

درختان چرا می گريستند.

 

خسوف

 

ماه نگونسار

باترانه های سپيداش

گمراه زمين است

در زنگار گريزاش گويی

حسرت اعماق و

انحطاط كيهانی را

سراسيمه خواهد زيست.

 

محاق

 

برفراز "باروك"

يكشنبه ها از آن كلاغان بود

وصدای لب ريخته

از مردگانی بود

كه نام هايشان را

گم كرده بودند.

 

سخنرانی ها استانبول يک منظومه آواره زبان لرزه فيس بوک