. ناصرنجفی
متن ها ترجمه ی متن ها تئاتر نقاشی عکس متن های ديگران پيوند ها کوچه خانه  
کـــــار نــــــا وال

بازگشت
مثنوی

 

با گيسوان ابر , در بازوان باد

 

 بخش هايی از يك مثنوی 

                                     ناصر نجفی

                  

رهرو دريا دل روز بهی

لاژورد آسمان آگهی

 

فصل يخبندان , نمی ماندی خموش

رنج دوران ساز می بردی به دوش

 

آتش سوزنده گرداندی پديد

پرده های دود كردی ناپديد

 

زخم های كهنه می كردی عيان

رنج زخمی كهنه بر عزمی جوان

 

رنج جان افراختن , سر باختن

پشت گردون را به خاك انداختن

 

كوه وصخره , جنگل ودريا شدن

با چكاد وقله , هم آوا شدن

 

رنج جام شو كران بر داشتن

شوق فرياد خلايق داشتن

 

شب هراس آورد از فردای دور

پرده می افتاد از حسی صبور

 

كوه احساس خلايق سخت نرم

آهن تفتيده ای از خون گرم

 

بازوان باد گشت آواز گر

گيسوان ابر رقصی شعله ور

 

سهمت اينك تكه ای از كهكشان

شاخه ی شادابی از رنگين كمان

 

آرمانی از سترگ كوهسار

يال می افشاند از جنس بهار

 

پای كوبان نغمه ای ديگر زده

آفتاب از شانه هايت سر زده

 

ماه تابان تابد از تبخال تو

آتش اندازد به پرو بال وتو

 

آتش اينجا معنی آتش نداشت

روشنی از ريشه غل وغش نداشت

 

پيرهن از مهر تو انباشتم

بر بلندای زمان افراشتم

 

هيزم فصل زمستان منی

سرمه بر چشم غزالان ميزنی

 

نام تو بام بلند خانه ام

می گدازد در دل شبنامه ام

 

اين سلاسل خيمه زد بر سلسله

گو بتركد ابر وباد وزلزله

 

ما عطاها را لقا بخشيده ايم

هرچه جز تو جابجا بخشيده ايم

 

مصلحت جويان ز جانان نيستند

خرده های شيشه ور نه كيستند

 

همره ما ليك بر ما بوده اند

همرهان آتش اما دوده اند

 

بازوان باد گشت آواز گر

 گيسوان ابر رقصی شعله ور

 

كوهوارم آفتابت پيش روست

عقل قانونمند اينجا چاره جوست

 

ميتوان رزم گران را بر گزيد

ميتوان از غول زحمت خوشه چيد

 

می شود اين مشت را پولاد كرد

التهاب کوچه  را فريا دكرد

 

ميتوان در كوره ی هجران گداخت

حسرت آوازی شد وبا لحظه ساخت

 

می شود آن خسته را آواز داد

دل به دست زخمه های ساز داد

 

ميتوانی زلف را چنگی زنی

با گلوئی پربر آهنگی زنی

 

اختيار وجبر ديگر گون كنند

جام های تلخ را گلگون كنند

 

شعله باران كرد نامت جام ما

جام ما تلخ است وبگزين نام ما

 

نام ما با جان شيرين خو گرفت

جان خرام چابك آهو گرفت

 

در هوای مردمان , جان نيست جان

سيسنه چاك و كاكل افشان می توان

 

دل به سوداهای بی پايان سپرد

خو ب رفت وخوب ماندوخوب مرد

 

تا برانگيزاند آن بالا بلند

مفرغ بالنده , غول ارجمند

 

عزم تو يك آسمان از ايمنی است

عالم از انديشه های ما غنی است

 

       پائييز 59   

 

سخنرانی ها استانبول يک منظومه آواره زبان لرزه فيس بوک