به نام آن که مرا یاری می دهد

 

 

یک پاکت سیگار

 

خواهرکم سلام!

اگر از این مکان برایت نامه می نویسم نه برای دردی بر دردهایت گذاشتن است که فقط حکم درد دل و مژده دادن به خودم و به توست که بعد از مادر خدابیامرزمان تنها کسی بودی که تحت هر شرایطی به دیدن من آمدی حتا سر پا کنار منزل کوچه ی نورسته، روبه روی کلانتری یازده، جلوی پنجره ی تنها اتاق اجاره ای پشت به نور من و همسرم ایستادی کمی گریه به حال زار برادرت کردی که از دست رفته می نمود دست آخر پولی هم لب پنجره گذاشتی یا به دست ما دادی و رفتی.

هرگز هیچ کدام از این دید ه های فراموش نشدنی را از یاد نخواهم برد. به خصوص این روز ها که اثرات مخدر پس از پنج ماه کمی پاک شده خاطراتی را به یاد می آورم که دردم می آورد، نه از این که به خودم چه کردم بلکه از عذابی که به خصوص برای مادرمان و بعد تو و دیگران به وجود آوردم.

امشب شب جمعه است؛ در اتاق نه متری ای هستم که هفده نفردیگرهم درآن زندگی میکنند.

البته در بیست و سه اتاق این بند که در بعضی هاش بیش از سی نفر زندگی می کنند دو اتاق به نام اتاق های پاک (ان آ)که خود ما اعضای انجمن معتادان گمراه که با بدبختی های بسیار گرفته ایم تشکیل شده است. فقط بچه هایی که بیش از دو سال پاکی در میانشان است می توانند در آن جا زندگی کنند.

این روزها به جز مطالعه گاهی هم مشغول نوشتن نامه هایی با عناوین مختلف برای زندانیان به طور مجانی(چون حداقل یک پاکت سیگار دستمزد دارد) جهت مرخصی هائی مثل عفو مشروط و مورد های دیگر هستم.

اگر گاهی از طریق خرید از فروشگاه زندان کمی انرژی احساس کنم ناخوداگاه مشغول ورزش می شوم اغلب حرکاتی می کنم که جوانان این جا انگشت به دهن می مانند بعد از سال ها آلودگی ترسم از این بود که اگر روزی ترک کنم عارضه ای مرا زمین گیر و محتاج غیر کند.

چند روز پیش دختر بزرگم چیزی از من خواست که زبانم بند آمد. گفت: بابایی ممکن است خواهش کنم برای یک سال هم که شده مثل قدیم های خودت بشوی.

گفتم: عزیز بابا! من در این سال ها برای شما ها نه آبرو نه آرامش ونه ارث و میراثی به جا گذاشتم. آنچه خواسته ای به هر قیمتی که باشد انجام می دهم فقط دو هفته به من فرصت بده حد مصرف خطرناک خودم را پایین بیاورم وبعد با تو به کمپی که برایم در نظر گرفته ای خواهم آمد. دو هفته بعد دخترم در راه آمدن به منزل من بود که مامورین آمدند و مرادستگیر کردند. خوشبختانه اصل جنس منزل کس دیگری بود و با چند گرمی که گرفتار شدم هم به حبس رفتم و هم دو ونیم میلیون تومان جریمه شدم.

این روز ها که برایت این خطوط را می نویسم موعد حبسم سر آمده اما چون بیرون کسی را ندارم تا دنبال کارهای اداریم برود هنوز این جا مانده ام. البته تعطیلاتی مثل عاشورا تاسوعا و روز قدس و غیره همیشه این روز ها را طولانی تر می کند. این مرحمت خدا بود که به جای یک ماه شش ماه این جا بمانم و با کلاس های(ا ن آ) آشنا شوم که تنها چیزی بود که می توانستم این شرایط فوق العاده عوضی این جا را تحمل کنم.

یک بار که دو هفته به مرخصی رفتم چون همسرم به خاطر عمل پا در بیمارستان به سر می برد، من هم وقت را غنیمت شمرده پسر یک ساله و نیمه ام راکه به دلیل معتاد بودن همسرم او نیز آلوده بود به بیمارستان بردم و بیشتر شبها را بغلش کرده، راه بردم تا بتواند بخوابد اما خوشبختانه ترکش دادم و وقتی به منزل برگشتم می بایست شیر خشک هم برایش بخرم.

باز هم سلام. امروز جمعه است آیند و روند هر روزه به خاطر اعزام متهمین به دادگاه را نداریم. فقط ساعت ده برای دویست نفر ازچهارصد وهشتاد نفر معتادینی که در این بند ها هستند متادون می آورند برای ترک. حتا برای مردم بیرون از زندان هم کوپن می دهند تا به قیمت صد تومان در ماه بتوانند مصرفشان را داشته باشند اما این قرص ها برای کلیه های سالم حداکثر پانزده سال عمر و برای کلیه های خراب پنج سال عمر باقی نمی گذارد.

در محیط زندان اگر بخواهی به موقع بیرون بروی حتا وقتی حق با تو هست نباید با کسی درگیر بشوی.

پیر مردهایی را این جا می بینم که بالای هفتاد سال دارند وتحمل این جا با آن همه درد و فلاکت و جوانان هرزه و بی بند باری که این جا داریم فلاکت بار است. طوری که تنها گوشه ای که می توانند در آن ساعتی آرام بمانند و گریه کنند توالت های این جاست.

چند خط از یاداشت هایی را که در کلاس های(ا ن آ) یاد گرفته ام برایت می نویسم:

هنوز هم می شود زندگی را از نو ساخت.

شیطان گاهی برای به دام انداختن انسان صدای خدا را تقلید می کند.

غم را با کسی بگو که از غم تو بکاهد.

عشق ورزیدن را از کویر بیاموز که دریا بودنش را به آفتاب بخشید.

امروز روز شنبه است. ساعت پنج صبح چای را برای بند می آورند، واز هر اتاقی شهردار می رود که چای را بگیرد. هر کس برای خودش فلاکسی دارد. کسی هم که ندارد یک شیشه مربا را جلو می آورد و چای همه ی روزش را می گیرد.

روز اولی که این جا وارد می شوی به تو می گویند این جا آهو به بچه اش شیر نمی دهد. یعنی قند نداری، چایت را خالی می خوری. سیگار نداری، خوب نمی کشی.

سر کله آمارگیر که پیدا می شود تا هر صبح مثل گوسفند سرشماریمان کند باید ایستاده باشی چون نمی شود مرده باشی و جیره ات به دیگران برسد اما وقتی هم که مردی دکتر بند به راحتی می نویسد مصرف کم و یا اعتیاد بالا . نقطه.

خلاصه جانم برایت بگوید این جا دانشگاهی است از قاتل ها، کف زن ها، جیب برها، زورگیرها، سارقین و لوات کننده ها. این جا با هر وسیله ای که به دستشان می رسد مثل قاشق یا تکیه ای از تختشان یا بشقاب لعابی، سیخ و سنجاقی برای مصرف مواد و یا چاقو یا تیغی برای حمله کردن به هم دیگر می سازند و آنقدر طرح های زیبا و شکل های زیبایی میان این ابزار می بینی که باور نکردنیست.

روزی که مرا به این جا آوردند یک ماه به قرنطینه فرستادند که بارها جان به عزرائیل دادم و پس گرفتم ولی برای به دست آوردن سلامتی ام تحمل کردم. وقتی دفعه قبل که به زندان افتادم چون کار های تعمیراتی بلد بودم در همه بند ها می چرخیدم و در حین انجام کارها مصرف تریاکم را هم پیدا می کردم در نتیجه آلوده وارد شده و آلوده بیرون آمدم.

مرسوم است بچه هایی که این جا محکومیتشان تمام میشود و بیرون کسی را ندارند دنبال کارهای اداریشان برود لب هایشان را می دوزند تا رئیس زندان مسائلشان را حل کند چرا که اگر کسی در زندان به هر دلیلی بمیرد برای رئیس آبروریزی بزرگی است و فورا آن ها را می خواهند تا نامه فک اعتصاب بنویسند و لب هایشان را باز کنند.

آبجی خوشگلم! کاکو جونم، دلم برات بگه دیروز بعد از نماز جماعت برای ملاقات حضوری مرا صدا زدند و من چون همسرم عمل پا کرده و پول هم در بساط ندارد و تمام جاده ها را برف گرفته، اعتصاب کردم، ملاقاتم را نپذیرفتم تا تکلیفم را روشن کنند و برای آزادیم بعد از شش ماه تاخیر تلاش کنند.

من در سن پنجاوهشت سالگی خودم را بازنشسته کردم اما وقتی از اداره پرسیدم کی میتوانم حقوق بازنشستگی بگیرم گفتند از شصت به بعد. در نتیجه در شریف آباده قزوین یک مغازه تعمیرات باز کردم. کار زیاد بود اما به دلیل اعتیادم مردم اعتبار نمی کردند کار دستم بدهند در نتیجه با ضرر آنجا را بستم و مجبور به فروش مواد شدم و عاقبتش هم امروز است که اینجام.

گل گل خواهرکم! امروز دوشنبه هست و روز ملاقات. نام این روز را اینها روزه مامانم اینا گذاشته اند. اما چون من ملاقاتی ندارم در اتاق نشسته ام و دارم با توبا این قلمم صحبت می کنم. یک بار،دو سال پیش، شش ماه ترک کردم دختر بزرگم برایم کیک بزرگی خرید و به منزل ما آمد. انگار تولد دوباره ی مرا جشن می گرفت. امروز این خاطرات آزارم می دهد.

سلام کاکو خوشگلم! امروز سپیده دم صبح چهارشنبه است. در اطاقی چشم باز کردم که با هر کجای دیگر دنیا متفاوت است.

هر چند گاه تعدادی معتاد به اتاق ما اضافه می کنند که حتا یک کتی خوابیدن هم دیگر مشکل می شود. اگر نیمه شب برای دست شویی رفتن جایت را ترک کنی باید تا صبح چندک زده بنشینی.

امروز قرار بود حاج محمد که از اعضای پنج سال پاکی ها است به داخل زندان بیاید و برای دیگران از تجارب خودش حرف بزند تا دیگران از او بیاموزند.

بیشترین آدم هایی که این جا زندگی می کنند لرها، کردها، ترک ها هستند. در نتیجه نود درصد حرف های اطرافیانت را نمی فهمی.

شب ها ساعت یازده خاموشی می زنند. اما هیچ لامپی خاموش نمی شود به دلیل درهای شیشه ای بلند تمام داخل راهروها و اتاق ها برای مامورین قابل دیدن است. اما هنوز هم تزریقی ها وقتی ابزاری برای مصرف ندارند کِرَک را با آب می جوشانند و روی تخت دراز می کشند و سرشان را از تخت آویزان می کنند تا کس دیگری قطره قطره مایع را در بینی شان بریزد. با این همه سال تجربه ای که از استفاده های مختلف از مواد مخدر دارم این نوع مصرف مواد را در سن شست و دو سالگی برای اولین بار این جا دیدم که البته این آدمها بعد از مصرف رفتاری غیر قابل تحمل دارند.

بچه های اتاق ما برای سرگرمی خودشان یواشکی با مقواهایی که به دست می آورند ورق پاسور درست می کنند و سر صداشان مزاحم خواب منی می شود که صبح زود بیدار می شوم.

آبجی خوشگلم! امروز پنج شنبه هست و من در حبس به سر می برم.

چون محکومیت من کمتر از یکسال است، تخت به من تعلق نمی گیرد. روی زمین می خوابم وطبعا هر شب یک گوشه ای گیرم میآید.

این جا با کوچکترین حرکتی می توانی لقب بگیری و تا آخرین روز همراهت هست. علی پپسی، جوانک صدونود سانتی که برای جا سازی مواد فشرده در مقعد به هفت سال محکم شده. بهروز سامورایی، لر صدوپنجاوپنج سانتی ی تیز و بز سه سالی است که در حبس به سر می برد. اما دو ماه پیش که به مرخصی رفته بود پیش خودش گفته بود من که چهار ماه دیگر آزاد می شوم بهتر است کمی مواد خرید و فروش کنم تا پس اندازی باشد برای بعد از آزادیم که می خواهم عروسی کنم. بعد از چهل هشت ساعت دوباره به حبس برگشت و این بار به هیجده سال محکوم شد. رضا چهل پدر، جلال عقرب، علی بن کن، مجید فنر، امیر موزی، القاب دیگر این جاست. امیر موزی از دوازده سالگی معتاد بوده و پدرش در شانزده سالگی نیمه شب برفی ای او را از منزل بیرون می اندازد. حالا با بیست وهفت سال تخریب و یک سال پاکی کنار من نشسته. او تمام دستگاه های موسیقی ایرانی را می شناسد و دستی هم در سه تار داشته. اما بعد از این همه سال خرابی هنوز با ته صدایی که از او باقی مانده می توان از زیبا ترین تصنیف هایی که شجریان خوانده با صدای او لذت برد.

هر لحظه این جا به سر می برم می گویم خدایا حکمتت را شکر. چه چیزها که این جا آموختم. می دانم که هنوز دوستم داری.

این جا رسم است هر کس آزاد می شود تقریبا تمام اثاثش را به دیگران می بخشد و می رود. هفته ی پیش دوشنبه مرا از توی بند صدا زدند که اثاثم را جمع و خداحافظی کنم. بعد از روبوسی کامل با همه وقتی به دفتر زندان رفتم هنوز امضای رئیس کل زیر ورقه ام ننشسته بود. برای همین دوباره مرا به بند برگرداندند. نمی دانی با چه خنده و تحقیری مواجه شدم. یکی می گفت تو را می خواهند ترشی بیندازند. دیگری می گفت می روی اما نه حالا حالا ها. این است که باید درد های زیادی را تحمل کنم.

آبجی خوشگله کاکو فدات بشه! امروز باز دوشنبه هست و روز مامانم اینا. ملاقاتی ندارم اما کسی را به نام مشتی محمد به داخل بند دعوت کرده اند که بیست سال تخریب و بیست و یک سال است که ترک کرده. او جزو آدم های رتبه بالای انجمن معتادین گمنام(ا ن آ) است. یکی از مهمترین چیزهایی که در این انجمن باید مخفی بماند سرنوشت و نام ساکنین انجمن است.

شیرین ترین خبری که روزهای حبسم را آسان تر میکند این است که از مشتی محمد شنیدم که تهران کمپی دارد برای سم زدایی برای زنان و می توانم با صد هزار تومان همسرم را فقط به مدت هیجده روز آن جا بستری کنم و هر دو دست همدیگر را گرفته پاک و پاکیزه به خانه برگردیم.

آبجی خوشگلم! هر از گاهی صد سرباز از زندان مرکز بی خبر از رئیس زندان خودمان به داخل بند ها ریخته، چه در سرمای ده درجه زیر صفر و چه در گرما، ما را به حیاط آورده تمام بند ها را زیرو رو می کنند وبعد ازرفتن آنها تل آشغالی از اثاث ما وسط اتاق به جا می ماند و بعد دیگر حتا تنها خوردنی ات را که جعبه ی کوچک بیسکویتی است با خود می برند. البته چشمشان ساعت یا کمر بند قیمتی را هم خوب می بیند.

کاکو جان سلام! چهارو سی دقیقه ی صبح است. برف بیرون را سپید کرده و من بعد از سال ها آلودگی در این روزهای پاکی هوس کوهستان کردم اما راستش چشمم را که باز کردم دیدم پسرک لات و اشغال اتاق ما جوان شانزده ساله ی بند ما را دیشب به تخت خود برده و صبح قبل از نماز و آمدن ماموران آمار پرده ی تخت اش را کنار زده و او را مثل تفاله ای از جا بیرون کرد. خواهرکم لازم نیست زنت را برای پول به دست مردی بدهی تا جاکش باشی. لحظات دیگری در زندگیت هست که تو هنوز جاکشی چرا که اگر من امروز حرفی بزنم تنها جنجال به پا کرده و محکومیتم طولانی می شود پس باید خفه بشوم.

عزیز نازنینم، صبور حرف های تلخ من! امروز دوشنبه است و من در خانه ی خودم هستم. پسر هفده ساله ام که در تمام این دوران دنبال کارهای اداری من برای آزادی هرگز نمی رفت امروز به دفتر مرکز زندان به تهران رفته بود تا برگه آزادی مرا بگیرد و مرا به خانه برگرداند. اما پرونده مرا پیدا نکردند و او پکر به خانه برگشت ودر آستانه در وقتی چشمش به من افتاد با فریاد خوشحالی همدیگر را بغل کردیم .

چند هفته است برایت هیچ چیز ننوشته ام. گاهی خاطرات داخل زندان از جلوی چشمم مثل سینما رد میشوند. امروز یادم آمد که یکی از انواع ملاقات ها مربوط می شد به ملاقات های حضوری زن وشوهرها. آخوندی از طرف مرد او را از داخل بند تا رسیدن به اطاقی که زن در آن منتظراست همراهی میکرد. از آنطرف خواهری هم همراه خانوم بود تا دم در. اگر کارهای اداری زیاده از حد طول نمی کشید این زوج از ساعت ده صبح تا چهار بعد از ظهر اجازه ی همبستر شدن را در آن اطاقی که پشت درش هشت تا سبیل کلفت منتظر نشسته اندرا داشتند و بعد امان از لحظه ای که آقا وارده بند می شد .اگر آدم دنده پهنی بود دوتا چاشنی هم خودش اضافه می کرد. اما اگر کم حرف و غیرتی بود آنقدر دستش می انداختند که یا حسابی کوفتش می شد یا چاقو کشی ای آن روز یا فرداش داشتیم.

امروز بعد از مدتها لوله کشی و تعمیر یخچال روی پشت بام های مردم وراه اندازی کولر های اسقاطی شان پولی به دست آوردم که می توانم مقداری رابرای خوراک بچه ها و باقی را برای رفتن به کمپ زنان در تهران خرج کنم؛ به امید خدا.

خواهرک خوش بوی من! امروز آن روزیست که سال ها انتظارش را می کشیدم. من و همسرم هر دو سالم هستیم و دور سفره ی ناهار همه با دلی خوش کنار هم نشسته ایم. دعا کن باقی مشکلاتم هم به کمک حق یک به یک حل شود.

هفته هاست چیزی برایت ننوشته ام. دیگر دست به فروش مواد مخدر نمی زنم.

آبجی خوشگلم! نمی دانی کلاس های(ا ن آ )چقد ر به من کمک کرد تا با گذشته ها تسویه حساب کنم و حالا که تنها با جوهر این قلم تمام حس های وجودم را به گوش تو می رسانم چه سبک بال و آرامم در کنج خلوت خودم. صبور ترین حال را دارم. راستش وقتی خودم را کنکاش می کنم با روحیه هنری و صحرایی که من داشتم و دارم باید تنهایی را برای همیشه اختیار می کردم و با کوله ای در کوه و کمر فقط دنبال علائقم می رفتم. تو می دانی همیشه به آب باریکه ای قانع بودم و همه ی دنیا را به تابلویی نقاشی که بکشم و کتابی که در کنج غاری در کوه بخوانم ترجبح می دادم. کاش آن سال های جوانی مربی ای داشتم تا حرف های این روز را به من می گفت. همه ی وجودم شعر و نوا است .همین چرا چرا ها و بی عدالتی های دور وبرم بود که مرا به دام اعتیاد کشاند. سه روزی را که در شیراز منزل خواهرم بودم تا دنبال سابقه ی ده ساله ی کاری ام در آن جا بروم تابلو های خودم را که آویزان دیوارهای منزل او بود دیدم. فریادی از درونم برخاست که هی! من کجا بودم و حالا کجا ایستاده ام.

امروز همه ی زشتی ها و زیبایی ها و توانایی و ناتوانی ها، آرزوهای مرده و امید به آینده به سراغم آمده در صورتی که دورو برم غوغایی است از مشکلات.

با تمام وجود دوستت دارم. در بندتم. بیا با خدای ما حرف بزن. آن که تو را با همه ی زیبا یی هایت، با همه ی مهربانیهایت خلق کرده. بیا مهربان ترین یار مخلوق خود باش.

فدای تو بشم. یار قدیمی تو، برادرت.