صبا راهی:

ساواک شاهنشاهی در مدارس ایران

ناظم ساواکی: "اگه بازم ببینمش، بازم می‌زنمش"!

 

ماجرای اول:

 

"کثافتِ گُه چرا زدی تو گوش ناظمت؟" این عین جمله‌ای بود که مدیر دبیرستان وقتی مرا در زنگ تفریح به دفترش که در آن اکثر دبیرها نیز حضور داشتند صدا زد، به من گفت. نگاهی به تمام دبیران حاضر کردم، و آنها را مورد خطاب قرار دادم و گفتم: "ملاحظه می‌فرمایید مدیر دبیرستان که فرهنگ و ادبش این باشد از بنده می‌خواهد که بایستم و اجازه دهم که ناظم مدرسه در گوشم بزند که چرا اعتصاب راه انداخته‌ام، اگر کتک زدن عمل درستی است خُب من هم مقابل به مثل کردم، ضمنأ من با مدیری که برخوردهای توهین‌آمیز می‌کند کاری ندارم." این‌را گفتم و از اتاق مدیر بیرون آمدم.

 

برخی از دبیران به خصوص دبیر فیزیک که همیشه پس از درس دادن به سراغم می‌آمد و می‌گفت "کتاب خوب چی داری؟" و چند تا از دبیران ادبیات با شنیدن جمله‌های من چشمهایشان برق شادی و رضایت می‌زد، یکی از آنها هنوز صورت جدی و مهربانش جلوی چشمم است که حتی لبخند زیبایی بر صورتش نقش بست. اما ماجرا از این قرار بود که هر روز دیبران باسواد و باتجربه را از دبیرستان ما به دبیرستان‌های خصوصی منتقل می‌کردند و برای ما دبیران بی‌سواد می‌آوردند. اینکه می‌گم بی‌سواد، واقعاً بی‌سواد بودند؛ طوری‌که شاگردان ممتاز ریاضی مجبور می‌شدند به مدارسی مثل "هدف" بروند. خب برخی‌ها وضع مالی‌شان بهتر از بقیه بود ولی اکثریت بچه‌ها نمی‌توانستند. خود من برای پرداخت شهریه همین دبیرستان دولتی مجبور بودم هم درس بخوانم و هم کار کنم، به همین علت بود که من یک اعتصاب به خاطر این موضوع ترتیب داده بودم و تمام کلاس را متقاعد کرده بودم (که کاری آسانی هم نبود چون برخی‌ها به شدت ترسو بودند و آخر هم همانها مرا لو دادند) که در این اعتصاب شرکت کنند و زنگ آن دبیر بی‌سواد شیمی به کلاس نرفتیم و در حیاط ماندیم. زنگ بعدش یکی از ناظم‌های ما که معمولاً همیشه یک روسری کوتاه بر سر داشت، به کلاس آمد و گفت "چه کسی اعتصاب راه انداخته بود؟" کلاس در سکوت بود. او مرا صدا زد و در حالیکه سر میز را گرفت، آن‌را به کنار زد. پرسیدم "با من چکار دارین؟" گفت "بیا بیرون تا بگم." وقتی از میز بیرون آمدم محکم یک سیلی در گوشم خواباند. برق از سرم پرید، مهلتش ندادم و من‌هم یک سیلی به همان محکمی در گوشش خواباندم طوری که گره روسری‌اش کشیده شد و به طرف بالای سرش رفت که دیدن این صحنه باعث خنده بچه‌ها شد. او که از این عمل من به شدت عصبانی و در اصل شوک شده بود، از من خواست که از کلاس بیرون بروم. من خواسته‌اش را رد کردم. از اینکه او را زده بودم وحشت داشت که خودش بیاید و مثل شاگردان دیگر که زیر باد کتک می‌گرفتند، من‌را به بیرون از کلاس بیندازد. یکی از شاگردان را فرستاد تا یکی از باباهای مدرسه را صدا بزند که او بیاید و من‌را از کلاس بیرون بیندازد. یکی از باباهای خیلی خوب مدرسه که اسمش "بابا شمس" بود آمد. ناظم گفت: "اینو از کلاس بنداز بیرون!" بابا شمس خیلی ماه بود؛ آدمی بسیار باروحیه و شاد بود. ما همیشه قبل از اینکه بیاد کلاس رو تمیز کنه سعی می‌کردیم که کلاس رو براش تمیز نگهداریم تا کار اون راحت باشه، بعد هم همیشه وقت عید که می‌شد خودمون براش عیدی جمع می‌کردیم و بهش می‌دادیم، چون اگه عیدی‌ها رو می‌دادیم به دفتر معلوم نبود چه به سرش بیاد. برای همین "بابا شمس" خیلی هوای ما چند نفر را داشت. بابا شمس نگاهی به من کرد و خطاب به ناظم گفت: "خانم با عرض معذرت، این خیلی خوبه. ما نمی‌تونیم اینکار رو بکنیم." این رفتار بابا شمس برای ترسوهای کلاس هم درس خوبی شد. ناظم که کفری شده بود و نمی‌دانست چه بکند خطاب به من گفت: "فردا بابات رو می‌آری که پروندَت رو بدم زیر بغلش و از این مدرسه بری." گفتم: "خانم! ما در این مدرسه درس می‌خونیم و شهریه‌مون رو هم خودمون می‌دیم. بنابراین پروندَمون رو بدین زیر بغل خودمون. ضمناً شما باید برید پیش بابای ما، چون اون نمی‌تونه بیاد شما رو ببینه!" با لحن همیشه تمسخرآلود و تحقیرآمیزش گفت: "مگه بابات چکاره‌ست؟" گفتم: "قبلاَ کارگر بود، اما الان نمی‌دونم چکاره‌ست!" گفت: "چطور نمی‌دونی؟" گفتم: "آخه بابامون مُرده!" کلاس از خنده منفجر شد و ناظم از عصبانیت!

 

سرتان را درد نیاورم، یکی از تنبیه‌های برپایی آن اعتصاب چند ماه محروم شدن از کلاس بود، که البته من زنگهای تفریح از برخی از دبیران می‌خواستم که درسهای جدید را به من یاد دهند. بالاخره با وساطت دبیران فیزیک و ادبیات بود که مدیر مرا به دفترش صدا زده بود که بگوید به "کلاس برگرد" منتهی "فرهنگ ناب شاهنشاهی" او که مانند فرهنگ "ناب اسلامی" امروز است نتوانسته بود موضوع را در همان جلسه اول بگوید. بالاخره من به کلاس برگشتم و دوباره زنگ درس فیزیک پس از پایان درس دبیر نازنینم به سراغم آمد و با لبخندی بسیار شیرین و بسیار خوشحال از برخورد من با مدیر جبار دوباره پرسید: "چه کتاب خوبی تو بساطت‌ات داری؟" او همیشه کتابها رو سر موقع بر می‌گردوند. خوبه که به اطلاع‌تان برسانم که از آن به بعد کتک زدن در مدرسه ما خیلی خیلی کمتر شد.

 

نکته مهم تر از آن این است که اعتصاب به راه انداختن و مخالفت از هر نوع با سیستم رژیم شاه به هیچوجه کار ساده و بی‌عواقبی نبود؛ بازهم درست مثل همین امروز در رژیم اسلامی. اما اینگونه برخوردهای مخالفت‌آمیز با رژیم شاه زمانی شروع شد که مبارزه مسلحانه بر علیه نظام دیکتاتوری شاه شده و خواب شاه و اربابان جهانی او را بر هم زده بود. در اصل مبارزه مسلحانه و شهامت و شجاعت وصف‌ناپذیر زنان و مردان آگاه و دلیری که دیوار بتونی اختناق و سرکوب رژیم شاه را با رگبارهای مسلسل‌شان شکستند و با گذشتن از همه چیز خود حتی جانهای شیرین‌شان در همه جا، از مدارس تا ادارات تا کارخانجات و مراکز صنعتی، الهام‌بخش اعتراضات در هر شکل آن، به اختناق و زورگویی ستم‌شاهی شدند و خلق‌های ستمدیده را به میدان مبارزه علیه رژیم امپریالیستی شاه مزدور کشاندند. از فردای روزی که به حکم دادگاه فرمایشی شاه مزدور، کرامت دانشیان و خسرو گلسرخی را پس از شکنجه‌های بسیار تیرباران کردند، در مدارس تغذیه رایگان به بچه ها داده می‌شد. که البته شاگردان برای نشان دادن مخالفت‌شان با شکنجه و اعدام روشنفکران انقلابی توسط شاه، نوکر دست به سینه امپریالیستها، پاکتهای شیر را زیر پایشان گذاشته و آنرا می‌ترکاندند.

 

ماجرای دوم: ناظم ساواکی

 

دوستی تعریف می‌کند:

 

"در رستوران شلوغی با دوستم مشغول خوردن ناهار هستیم، صف طولانی برای غذا خریدن و بردن وجود دارد. ناگهان چشمم به قیافه‌ای آشنا می‌افتد، که همراه با یک پاسدار در صف غذا بردن ایستاده و در حال حرف زدن است. چنین به نظر می‌آمد که پاسدار او را اسکورت می‌کند! تعجبم بیشتر می‌شود طوری‌که چشمم از دیدن او برداشته نمی‌شود، و صحنه‌های دبیرستان جلوی چشمم رژه می‌روند. یکی از ناظم هایی بود که پس از جشنهای دوهزار و پانصدساله شاهنشاهی، از آمریکا وارد شده بود تا ما را با "دموکراسی آمریکایی" آشنا کند، همان زمانی که پس از حماسه سرخ سیاهکل، رژیم شاهنشاهی حسابی ضربه خورده بود و در نتیجه همان حماسه سرخ سیاهکل مردم در تمام قشرها، از دانشجو تا محصل گرفته تا کارگر و معلم و استاد دانشگاه و ... جرئت پیدا کرده بودند که مخالفتشان را با آنهمه ظلم و ستم و اجحاف و نابرابری به اشکال مختلف بروز دهند.

 

این ناظم کسی نبود جز دختر "وهاب‌زاده"، همان سرمایه‌دار معروف که نمایندگی ب.ام.و. و کاترپیلار و برخی کمپانی‌های دیگر را در ایران داشت، و خواهر همین آقای "وهاب‌زاده"ای که امروز "پژوهشگر مبارزه چریکی" شده و در رابطه با مبارزه مسلحانه "تز"نویس شده است؛ البته همه اینها به این دلیل است که مبارزه مسلحانه بساط جزیره آرامش این زالوها که جیبهای خود و اربابان جهانی‌شان را از دسترنج کارگران پُر می‌کردند را به هم ریخت، به همین علت اینها و سایر همپالگی‌هایشان چه از وزارت اطلاعات رژیم فعلی، چه افرادی با "نام"هایی مثل "احمد یغما" و "نادر محمودی" و "تورج اتابکی" و "وهاب‌زاده" و... کتاب‌نویس می‌شوند تا برای نسل جدید آنچه را "منافع ظالمان و زورگویان" ایجاب می‌کند در رابطه با مبارزات نیروهای سیاسی به ویژه "چریکهای فدایی خلق" به قلم‌های آلوده‌شان جاری کنند. اینان و پادوهای آنها هرگز این سوال را در مغزهای فسیل‌مانند خود مطرح نمی‌کنند که چرا رژیم شاه آنچنان شرایط اختناق و سرکوب و قهری را به وجود آورده بود که هیچ مبارزه‌ای مگر مبارزه قهرآمیز نمی‌توانست آن شرایط را به چالش بکشد!

 

بله ناظم ساواکی، کسی که مثل گرگ با چشمهایی از حدقه بیرون‌زده که از فرط درندگی لب بالایی‌اش مثل گرگ به بالا کشیده می‌شد و دندانهای نیش او خود را نمایان می‌کرند، به جان شاگردانی که دیر به مدرسه می‌آمدند می‌افتاد و آنها را بسیار "ماهرانه" به باد کتک می‌گرفت. بیش از اندازه مراقب بود که کسی به در و دیوار مدرسه که تازه آن‌را رنگ زده بودند چیزی ننویسد، و از اینکه ما تابلوی کتابخانه را که پس از جشن‌های شاهنشاهی آنرا عوض کرده بودند پایین آورده بودیم و روی آنرا با آنچه "درخورش" بود تزئین کرده بودیم و از زیر در کتابخانه به داخل کتابخانه لیز داده بودیم و دیگر به آن کتابخانه قدم نگذاشتیم کلی خونش به جوش آمده بود! مثل پلیس‌های وحشی که ما امروز در خیابانهای کشورهای غربی می‌بینم که به میان جمعیت تظاهرکنندگان حمله می‌برند و چند نفر را از صف بیرون می‌کشند، این خانم ناظم هم زنگهای تفریح و یا در کرویدورها وقتی که شاگردها در حال رفتن به کلاس بودند همان کار را می‌کرد و البته این رفتارها هرگز با شاگردانی که پدر یا مادرشان صاحب پُست و مقامی بودند اعمال نمی‌شد. درست مثل همین امروز در همین رژیم اسلامی نوکر امپریالیستها، تبعیض و نابرابری در هر زمینه بیداد می‌کرد! به هر رو دختر وهاب‌زاده که به اندازه یک "گاو" هم سواد نداشت آمده بود که ما را "تربیت" کند آنهم از نوع آمریکایی! یکی از روزهایی که منتظر بودیم که زنگ بخورد و به خانه برویم با یکی از دوستانم مشغول گفتگو بودیم، دوستم با خودکاری که دستش بود روی دیواری که تازه رنگ زده بودند، و آنرا به رنگ "آبی فیروزه‌ای، رنگ جشنهای شاهنشاهی" درآورده بودند، کنده‌کاری می‌کرد که یکباره ناظم ما که در مدرسه به او "ساواکی" می‌گفتند، سر رسید و آنچنان کشیده‌ای در گوش دوستم زد که من همینطور حیران ماندم. نگاهی به دستان ناظم انداختم که انگار از بس کتک زده بود دستانش پهن شده بوند. بعد از این کشیده‌ای که بر گوش دوستم نواخت متوجه شدم که چرا به او ساواکی می‌گویند. چون سمت راست صورت دوستم بعد از آن کشیده به شدت سرخ شد و خودش می‌گفت که صورت گُر گرفته، معلوم شد که ناظم ما بسیار "تعلیم‌دیده" این کشیده‌ها را می‌نوازد. به هر رو در مدرسه این ناظم را به شدت دست می‌انداختیم و در حیاط دبیرستان او را وادار می‌کردیم که بدود تا شاگردان تیز پا را بگیرد. وقتی هم که دبیری غایب می‌شد و او را به کلاس می‌فرستادند، بچه‌ها او را به‌خاطر بی‌دانشی‌اش با چشمان اشک‌بار از کلاس بیرون می‌کردند چون آنموقع دیگر نمی‌توانست از آن کشیده‌ها به صورت کسی بزند، در زنگهای تفریح آنرا جبران می‌کرد.

 

اما در آن روز در آن رستوران از اینکه این ساواکی به ایران برگشته و آنهم در رکاب یک پاسدار بود در شگفت بودم. آنقدر نگاهم بر روی او ماند تا بالاخره خودش را به سر میز ما رساند و با قیافه‌ای به شدت حق به جانب پرسید: "شما منو می‌شناسید؟" مکثی کردم و در حالیکه به خطوط صورتش بیشتر خیره شده بودم گفتم: "با تمام جراحی پلاستیکی که روی صورتت کرده‌ای، مگه می‌شه ساواکی‌ها را نشناخت؟ مگه می‌شه کسی که چپ می‌رفت، راست می‌اومد می‌زد تو گوش شاگردها را نشناخت؟ مگه می‌شه بعد از کشیده‌ای که در گوش دوستم زدی طوری که صورتش گُر گرفته بود تو را نشناسم؟" وهاب‌زاده ساواکی، که به همین لقب در مدرسه او را صدا می‌زدیم، سرشو نزدیک آورد و گفت" "اگه بازم ببینمش بازم می‌زنم تو گوشش!" من هم برای اینکه هم ماهیت این فرد و هم ماهیت رژیم را در آنجا افشا کنم با صدای بلند گفتم: "این خانم ساواکی که اینطور آزادانه داره راه می‌ره، داره از کارهای گذشته‌اش دفاع می‌کنه و می‌گه باز اگه پاش بیفته هم به اون کارها ادامه می‌ده!!!" دوستم که هم‌مدرسه سابقم هم بود مرا با سرعت از رستوران بیرون برد.

 

همیشه در دبیرستان این موضوع را بین خودمان مطرح می‌کردیم که وقتی امروز این ناظم ساواکی اینجور وحشیانه شاگردان "غیرمطیع" را زیر باد کتک می‌گیرد در زندانها با مفتاحی‌ها، صفاری‌ها، احمدزاده‌ها، جزنی‌ها، شیرین معاضدها، رضایی‌ها و صدها تن دیگر از کسانی که مسلحانه به جنگ این رژیم، که شاهِ آن نوکر دست به سینه آمریکا و انگلیس و ... بود، رفته بودند چه رفتاری می‌توانستند داشته باشند؟؟؟ امروز ساواکی‌های شکنجه‌گر دُم‌درآر شده‌اند و طوری از شکنجه حرف می‌زنند که گویا "نوازشی" بوده که این جلادان بر بهترین فرزندان خلق ایران اعمال می‌داشتند. شکنجه‌هایی از نوع، با کابل لخت زدن، سوزاندن قسمتهای بدن چه با سیگار و چه با نشاندن زندانی بر روی اجاق، شکنجه الکتریکی، تخم‌مرغ داغ، و بطری نوشابه، تجاوز، آویزان کردن و آپلو و صدها نوع دیگر شکنجه روحی و جسمی! شاگردان و دبیران و معلمانی بودند که یکباره غیبشان می‌زد و مثلاً یکسال بعد دوباره پیدایشان می‌شد و دوباره غیب می‌شدند. دبیری تعریف می‌کرد که وقتی دانشجو بود، استادانی مانند احمد اشرف و باقر پرهام که استادان جامعه‌شناسی بودند، فقط چند بار در دانشگاه حضور پیدا کردند و بقیه مدت غایب بودند...

 

ماجرای سوم: نیایش شاهنشاهی سر صف مدارس

 

نیایش صبحگاهی یکی از منفورترین کارهایی بود که در دبیرستان مجبور به اجرای آن بودیم. البته خیلی‌ها شگردهای مختلف به کار می‌بردند تا نه به نیایش گوش کنند و نه آن "سوگند" مسخره و سراپا دروغینی را که باید یاد می‌کردی، یاد کنند! قضیه از این قرار بود که وقتی سرود تمام می‌شد هر بار یک "خوش‌صدای شاه‌پرست" پیش بلندگو می‌رفت و جملاتی می‌گفت که ما باید سر صف آنها را تکرار می‌کردیم. یکی از آن جملات این بود: "من به این پرچم مقدس که مظهر استقلال میهن من است سوگند یاد می‌کنم که به خدا و شاه و میهنم وفادار باشم!"

 

خب، ما پیش خودمان می‌گفتیم همه اینها دروغ محض است. برای اینکه این پرچم اصلاً هم مظهر استقلال میهن ما نبود، چرا که آمریکا و انگلیس این شاه را در کودتای بیست‌وهشت مرداد ١٣٣۲ به ایران آوردند تا بیشتر میهن ما را به خودشان وابسته کنند، تا بتوانند بیشتر ما را غارت کنند. بنابراین این پرچم ، درست مثل پرچم اسلامی که تا دسته‌اش در دهان سرمایه داری جهانی یعنی همان اربابان شاه نوکر فرو رفته است و در نمازجمعه‌ها شعار مرگ بر استکبار جهانی می‌دهند، حتی یک سر سوزن هم مظهر استقلال میهن ما نبود! برای همین هم بود که ما مثل تمام کسانی که کتابهای صمد بهرنگی را خوانده بودند، هر پدیده‌ای را تا با سوال‌هایمان زیر و رو نمی‌کردیم و جواب علمی درست برای آن پیدا نمی‌کردیم، آرام نمی‌نشستیم و هرگز از این "سوگند"های دروغین نمی‌خوردیم، برای همین هم بود که صبحها زمان سوگندخوردن یا دیر به مدرسه می‌رفتیم، یا در توالت‌ها قائم می‌شدیم یا بالاخره یک شگردی به کار می‌بردیم. که البته شاگردانی که دیر می‌آمدند و پدران و مادرانشان "مهم" نبودند از دست آن ناظم ساواکی حتماً کتک می‌خوردند. اصلا کتک زدن یکی از تنبیه‌هایی بود که جزو آموزش و پرورش شاهنشاهی بود. البته معلمان و دبیران بسیاری بودند که با این فرهنگ مخالف بودند، اما اغلب ناظم ها‌ساواکی بودند درست مثل الان که در مدارس "امور تربیتی" هست که همان کارهای ناظم‌های ساواکی را انجام می‌دهند.

 

همیشه و همیشه و همیشه پیش خودم فکر کرده و می‌کنم که شاه نوکر دست به سینه آمریکا و انگلیس که توسط حیوانهای ساواکش اجازه نمی‌داد مردم هیچ نظری بجز نظر "سایه خدا"، که او خود را با این عنوان و صدها عنوان دیگر به مردم معرفی کرده بود، داشته باشند. مگر می‌شد یک آموزگار انقلابی را، که با کتابهایش کودکان کارگران و محرومان و اقشار روشنفکر را آموزش داده بود تا برای رسیدن به پاسخ چرایی وجود میکرب‌هایی مثل فقر و نابرابری و جرم و جنایت و دروغ و ظلم و ستم در جامعه مطالعه کنند، سفر کنند و با زندگی محرومان میهن‌مان از نزدیک آشنا شوند، راحت ‌گذاشت؟

 

آنروزها هم مثل این روزها "سر به نیست" کردن روشنفکران انقلابی به شکلهای مختلف توسط ساواک بسیار متداول بود. به همین خاطر هم بود که مردم به آن ساواک مخوف و آدم کُش لقب داده بودند! در اصل ساواکی‌های ریش گذاشته بودند که دستگاه سرکوب رژیم فعلی را "نوسازی" کنند، که کردند. مطمئن هستم که بسیاری از همدوره‌ای‌های من نیز هزاران ماجرا از برخوردهای ناظم‌های ساواکی و آموزش و پرورش و فرهنگ "ناب شاهنشاهی" حاکم بر مدارس دارند که امیدوارم که آنها را برای نسل امروز در رژیم اسلامی نوکر امپریالیستها بازگو کنند تا نسل امروز هر چه بیشتر به ماهیت چنین رژیم‌هایی که هرگز به فکر مردم نبوده بلکه به فکر جیب‌های خودشان و جیب‌های اربابان جهانی‌شان هستند پی ببرند، و هرگز به "وعده آزادی‌خواهی" آنان اعتماد نکنند، و بر نیروی خود و نه آمریکا و انگلیس و روس و سایر غارتگران جنایتکار برای سرنگونی رژیم موجود حساب کنند!

 

در نوشته بعدی که نوشته پایانی می‌باشد به ساواک شاهنشاهی در زندانهای ایران پرداخته می‌شود. تا آنزمان باز هم از شما و دستهای مهربانتان که این نوشته‌ها را برای آگاهی دوستان و عزیزانتان ارسال می‌کنید سپاسگزارم. و نیز از سایت های اینترنتی که این نوشته ها را درج می‌کنند.

 

سوم اسفند ۱۳۹۰ برابر با بيست و دوم فوريه ۲۰۱۲

 

از سیاهکل شروع شد

http://www.etehad.se/artikel/5131

 

ساواک شاهنشاهی در خارج از ایران

http://etehad.se/artikel/5192