بیانیه

مادرم کجاست؟ پدرم چه شد؟

 

جمهوری اسلامی حکومت سرکوب و اختناق و جنایت است. نزد افکار عمومی در ایران این امر نه نیاز به اثبات دارد و نه نیاز به افشاگری. حتی در سطح افکار عمومی جهانی نیز که بسته به ملاحظات سیاسی گاه چشم بر پایمال کردن آشکار حقوق بشر در ایران بسته، وقوف به سرکوب و اختناق سیستماتیک یک فاکت انکار ناشدنی است. یکی از عرصه هایی که ابعاد دیگری از نقض گسترده حقوق بشر را در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی نشان می دهد، جمع وسیعی است از فرزندان قربانیان توحش جمهوری اسلامی. اینها کودکانی بیش نبودند که مادران و پدرانشان زندانی، اعدام، ناپدید، تبعید و محروم از حضور در زندگی فرزندانشان شدند. اینها بی اینکه خود امکان انتخاب آگاهانه ای در رابطه با شرایط و نوع زندگی شان را داشته باشند، در معرض آسیبهای روحی، عاطفی و حتی اجتماعی گسترده ای قرار  گرفتند.

 

امروز بخشی از این جوانان 20 تا 30 ساله مستقل از اینکه مادران و پدرانشان در قید حیات باشند یا نباشند، توانسته اند با اخذ ارزشهای حق طلبانه در رویکرد به مسائل و معضلات اجتماعی بار آسیبهای حاصل از پروسه رشد خود را کاهش دهند. و بخشی هم شیرازه زندگی شان از هم پاشیده و دچار معضلات اجتماعی، روانی و عاطفی گسترده ای شده اند. اگر این آسیبها در پایه ای ترین سطح نقض آشکار حقوق انسانی این عزیزان بوده است، باید آنها را بعنوان برگهایی فراموش نشدنی از تاریخ مستند کرد. در عین حال روشن است که پرورش این فرزندان، آسیبهای اجتماعی و عاطفی بسیاری را نیز متوجه کسانی کرده است که مسئولیت بزرگ کردن آنها را در غیاب پدران و مادران شان بعهده گرفتند. جنایات حکومت اسلامی را همه می شناسند اما شناخت عمومی وقتی به آگاهی پایدار، تغییر در روابط و مناسبات و تثبیت حقوق انسانی منجر خواهد شد که در قالب نمونه های مشخص و از زبان قربانیان آن نیز مستند شود.

 

ما بر آنیم تا با دامن زدن به یک فضای عمومی از همه کسانی که جزو این دسته از قربانیان سرکوب و خفقان جمهوری اسلامی هستند، چه آنها که در تبعید بسر می برند و چه آنها که کماکان در ایران هستند دعوت کنیم تا در مستند کردن جنبه دیگری از سرکوب حکومت اسلامی و نقض آشکار حقوق انسانی با ما همراه شوند. جمع آوری اسناد و ثبت کردن این تاریخ مکمل تلاش های ارزنده ای است که در سالهای اخیر در رابطه با سرکوب و کشتار در زندان ها انجام شده است.

 

جامعه ای که بنیادش بر بی عدالتی است، چاره ای جز نقض دائم حقوق پایه ای انسانها ندارد. حق برخورداری از حضور پدر و مادر در زندگی، و حق و امکان بودن در کنار فرزند، از بدیهی ترین حقوق انسانی است. ما بر آنیم تا با مستند کردن جلوه های بارز نقض این حق در طی سه دهه اخیر، گامی برداریم در جهت افشای پایمال کردن این حق انسانی و در مقابله با بی عدالتی های موجود.

 

 

* این متن، پیشنهادی است. دوستانی که مایل به شرکت در این حرکت هستند می توانند پیشنهادات تصحیحی و یا آلترناتیو خود را در تماس با گروه کاری جوانان و با ای میل های زیر مطرح نمایند.

 

 

 

Leila.Danesh@gmail.com

dialogt@web.de

 

توضیحاتی در باره بیانیه "مادرم کجاست، پدرم چه شد؟"

 

 

چند سال پیش وقتی که پینوشه را بازداشت کردند و بحثهای زیادی در مورد جنایات انجام شده در طول حکومت او در سرتاسر جهان شد، عده ای از بچه های نسل دوم شیلیایی در سوئد در یک اقدام سمبلیک شکایتی تنظیم کردند از پینوشه که مسبب کشتار و ناپدید شدن مادران و پدران آنها بود. این بحث را بهمراه پسرم دنبال می کردیم و از آنجا که خود ما هم یکی از مثالهای وقایعی از این نوع بودیم، در مورد اینکه کاش می شد ما هم این کار را می کردیم، حرف زدیم. معضلات و مسائل عدیده روزمره زندگی در این سالها این موضوع را به حاشیه برد، بدون اینکه از ذهن ما حذف شود. یک علتش قطعا این است که انسان ناخودآگاه تلاش می کند سراغ بخشی از خاطرات زندگی اش که تلخ هستند، نرود تا بتواند به زندگی ادامه دهد! در هر صورت با توافق پسرم تصمیم گرفتیم که بالاخره این ایده را با عده ای مطرح کنیم. نکته بسیار مهمی که انگیزه طرح این ایده را تقویت کرده، این است که این بچه ها، بچه هایی که از حضور پدر و مادر در زندگی شان (در ارتباط با سرکوب و اختناق) محروم شدند، باید احساس کنند که می شود راجع به این تجربه با صدای بلند حرف زد؛ می شود با دیگرانی که خود این تجربه را داشته اند نزدیک شد و از تنها نبودن در تحمل چنین مصایبی کمی احساس آرامش کرد. اما این کمترین نتیجه آن است. دامن زدن به چنین اعتراضی (یا کاری) در عین حال که از نظر مستند کردن بخشهای دیگری از سرکوب حکومت اسلامی اهمیت دارد، از نظر بالا بردن آگاهی و وقوف به جنبه های دیگری از حقوق پایه ای انسان هم مهم است.

 

از میان امکانات موجود تصور من این بود که شاید مناسبترین جایی که می شود چنین ایده ای را در آن پیش بود، در کنار فعالیت هایی است که در رابطه با مساله زندان و زندانیان سیاسی شده است. اما روشن است که فقط بخشی از آسیب دیدگان در این گروه در ارتباط نزدیک با زندان و زندانی سیاسی هستند. برخی آنها هستند که مادران و پدران خود را حتی پیش از آنکه دستگیر شوند از دست دادند و یا صرفا بدلیل اختناق و پیگردهای پلیسی از بودن در کنار آنها محروم شدند. و  همچنین گروه قابل توجهی کسانی هستند که پدران و مادران شان بدلیل شرکت در مبارزه مسلحانه در کردستان در کنارشان نبودند. این عده بدلیل ویژگی های جامعه کردستان و توده ای بودن اعتراضات در مقابل حکومت تجارب شان متفاوت است و دقیقا بهمین دلیل حضور آنها در این حرکت می تواند برای دیگران، خصوصا آنها که با مشکلات پیچیده روحی، عاطفی و اجتماعی تا همین امروز مواجه هستند، بسیار مفید باشد.

 

البته کار با بازماندگان این جنایات در سالهای اخیر در دستور کانونها و انجمن های زندانیان سیاسی در تبعید بوده و در این زمینه کارهایی هم شده است. اما بنظر می رسد که مستقیما متمرکز شدن بر این گروه نوع دیگری از کار را می طلبد. مهمترین اش این است که پیش برندگان آن باید خود این بچه ها (یا جوانان) باشند. و نکته دوم اینکه این باید منجر به یک فعالیت ویژه حول محور مساله مورد اعتراض شود: برگزاری سمینارها و تجمعات با شرکت این گروه، تشویق آنها به نوشتن خاطراتشان، در صورتیکه ممکن باشد تهیه فیلم های مستند در مورد آنها، ترتیب دادن یک شبکه ارتباطی میان آنها، ترتیب دادن کنسرتهای موزیک و یا استفاده از علائق فرهنگی دیگر در میان این جوانان هم برای رساندن پیغام این اعتراض و هم تشویق آنها به کارهای خلاق در رابطه با معضلات تحمیل شده در زندگی شان، تلاش برای پیدا کردن بخشهایی از این گروه که بدلایل مختلف گمنام مانده اند، تهیه تی شرت هایی که با یکی دو جمله کلیدی می تواند سمبل این اعتراض باشد، دعوت از گروه های مشابه از کشورهای دیگرو تبادل تجربه با آنها (آمریکای لاتین مثال های بی پایانی در این زمینه دارد) ، و بالاخره تهیه یک دادخواست در پایان این حرکت. در عین حال باید نام مناسبی برای مجموعه کاری که در این زمینه می شود، انتخاب کرد. آنچه که فی البداهه بنظر من می رسد و شاید خیلی هم خوب نباشد این است: "مادرم کجاست؟ پدرم چه شد؟". این عبارت کوتاه (و یا چیز دیگری که آلترناتیو بهتری است) می تواند روی اسناد، بیانیه، پوسترها، اعلامیه ها و حتی تی شرت های تبلیغی برای این کار چاپ شود.

اینها چیزهایی است که بنظر من می رسد. مطمئنا ایده های بهتری هم هست.

 

 

لیلا دانش

ژوئن 2007 

 

پاسخ فیروزه راد به پرسش های گزارشگران

 

با تشكر از شما خانم راد

گزارشگران

هدف جمهوری اسلامی از کشتار زندانیان سیاسی چه بود و در چه شرایطی صورت گرفت ؟           

  فيروزه راد  

درزمانیکه خمینی جنایتکار قرارداد صلح را امضا کرد و به باران رحمت برای رژیمش پایان داد، زندانهای ج.ا. سرکوبگرمملو از آزادیخواهان و فعالین گروههای سیاسی بود. در نبود بارش رحمت، گسترش اعتراضات مادران و خانواده های زندانیان سیاسی به آسانی قابل پیش بینی بود. و آزادی هر یک از آن افراد با تجربه میتوانست به سازماندهی  و تشکیل کانونهای مبارزاتی مردمی بیانجامد که پایه های رژیم را به لرزه در آورد.                   

خمینی فاشیست که دلش از نوشیدن جام زهر به لرزه افتاده بود فتوا داد که "شک به خود راه ندهید. کسانی راکه برسر موضع هستند اعدام کنید". بدین سان بود که با طرح چند پرسش و شنیدن یک جواب منفی ، این عاشق ترین زندگان را زنجیرواربطور گروهی بر خاک نشاندند. در این میان حتی به افرادی تشکیلات آنها زیر پرچم این رژیم خونخوار سینه زده بودند نیز رحم نکردند.                                                                                         

گزارشگران  

ضرورت برگزاری چنین گردهمایی هایی را چگونه ارزیابی میکنید؟                                                   

فيروزه راد  

فاجعه به خاک نشاندن وحشیانه هزاران انسان عاشق، باید بر همگان آشکار گردد. نسلهای دیگر و همه جهانیان باید بدانندکه رژیمی که اعتلای شرف انسانی و آزادی را نوید میداد، چگونه برای حفظ قدرت خود دست به قتل عام هزارن دگراندیش زد. یاد این نسل کشی را باید زنده نگهداشت تا همگان بدانندکه چه خونهایی در راه کسب آزادی و برابری هدیه این زمین شده تا ارزش و عظمت انسانی برقرار بماند. 

 گزارشگران 

در این گردهمایی به چه محورها و نکاتی باید توجه داشت ؟


 فيروزه راد

در این گردهمایی ها نیاز است  که به ضرورت خواست آزادی همه زندانیان سیاسی ، مخالفت با شکنجه و اعدام، بطور کلی تاکید شود و هر چه بیشتر این خواسته ها را نهادینه کرد. در این گردهمایی ها لازمست به ضرورت افشاگری دستگاه سرکوبگر ج.ا. که  میتواند با برخوردفعالتر شدت این سرکوب را افشا و ادامه آنرا کوتاهتر کند، تاکید کرد.                                                                                                                                 

آنچنانکه پیگیری حرکت داغدیدگان سرکوب در شیلی و آرژانتین سرانجام به طرح و محکومیت آن در سطح جهان انجامید.                                                                                                                                     

گزارشگران 

رابطه جنبشهای اجتماعی و پدیده سرکوب را چگونه تعریف میکنید ؟ 

  فيروزه راد

رژیم دیکتاتوری و سرکوب ، اجزایی جداناپذیرند. تنها با سازماندهی جنبشهای اجتماعی و مردمی و اتحاد و حمایت این جنبشها با یکدیگر است که میتوان دستگاه سرکوب را به عقب نشینی واداشت و صدمات حاصل از سرکوب را به حداقل رساند.                                                                                                        

تنها با به میدان آمدن  این جنبشها، که با لایه های پایینی جامعه پیوند برقرار کرده،  میتوان این  رژیم را سرنگون کرد.                                                                                                                                       

گزارشگران

برای پیشبردو موفقیت ابن گردهمایی چه پیشنهادی دارید ودر این رابطه چه اهداف دراز مدتی را باید در نظر داشت ؟                                                                                                                                                                                                                                                                   

فيروزه راد

  این گردهمایی باید بتواند دست  تمامی داغدیدگان را، از هر طیفی، به دست هم بدهد تا آنچنان درد مشترکمان را فریاد بزنیم  که هیچ گوشی را یارای نشنیدن آن نباشد، دردی که از پایمال کردن حثیت انسانی ناشی میشود. همه جهانیان را به کمک بطلبیم  تا مسببان و مجریان این جنایات را در دادگاه مردمی وجهانی بجرم جنایت علیه بشریت به محاکمه بکشیم.  

  با تشکر از فرصت داد ه شده ،  

فیروزه راد    

با سپاس از شما

بهروز سورن

2.7.2007

منبع:

www.gozareshgar.com

 

 

براي دريافت اطلاعات بيشتر به آدرس زير مراجعه نمائيد

http://dialogt.org  

 

پاسخ صادق افروز به پرسش های گزارشگران

 

    با تشكر از شما آقاي افروز كه در اين پرسش و پاسخ شركت ميكنيد  

         

گزارشگران      

هدف رژیم جمهوری اسلامی از کشتار زندانیان سیاسی چه بود و در چه شرایطی   صورت گرفت؟  

صادق افروز      

حالا که در  حدود 30 سال از بهمن 57 فاصله گرفته ایم وقتی به عقب نگاه می کنیم و خاطرات آنروزها را در ذهن مان مرور می کنیم بهتر می توانیم ببینیم در چه آش شلغلمکاری غوطه ور بودیم .منظورم جامعه ایران در آن روز هاست که ترکیب عجیب و غریبی بود از مدرنیسم اخته شده بورژوایی ، لیبرالیسم مذهبی ،روحانیت شیعه ، بازار سنتی ، گروه های مختلف مارکسیستی ، سوسیالیست های مذهبی . رزیم شاه با عقیم کردن دمکراسی بورژوایی به مدرنیسم بورژوایی تا مرز آزادی سیاسی اجازه تنفس می داد . ناسیونالیست ها و لیبرال های مذهبی اگرچه به طور نسبی محدود بودند ولی در فضای سرنیزه آریامهری به کارشان مشغول بودند و کارخانه هایشان را میچرخاندند.روحانیب شیعه نیز به فعالیت هایش در مسجد و حوزه مشغول بود .اما اوضاع برای مارکسیست ها و سوسیالیست های مذهبی کاملا متفاوت بود

رژیم شاه با سرکوب وحشیانه فعالین چپ و سوسیالیست های مذهبی و محدود کردن نسبی و ملایم ناسیونالیست ها و لیبرال های مذهبی و آخوند های شیعه ، از نظمی دفاع می کرد که ایران را به بهشت کمپرادور ها تبدیل کرده بود . مارکسیست ها و سوسیالیست های مذهبی در همین رابطه به زندان می افتادند و شکنجه می شدند. با جابجایی قدرت در بهمن 57 روحانیت نه تنها محدودیت های سابق را برطرف کرد بلکه بالاترین مقامات کشور را در اختیار گرفت . معظم الله تشریف نحس شان را بردند و ولی فقیه مقام معظم رهبری به تخت ریاست جلوس فرمودند.در این نظم جدید، اسلام سیاسی ولایت فقیهی جایگزین مدرنیسم دم بریده آریامهری شد .رسالت نظم جدید این بود که در جامعه سرمایه داری ایران پس از سرکوب تمامی نیروهای مخالف قوانین شریعت را جاری کند . هواداران رژیم سابق و لیبرال ها با یک تشر صحنه را ترک کردند ولی مارکسیست ها و مجاهدین بیدی نبودند که از این باد ها بلرزند .کینه روحانیت از مجاهدین یک کینه طبقاتی است. روحانیت شیعه از آنجایی که همواره از فئودال ها و بورژوا ها  دفاع کرده از نزدیکی مجاهدین با مارکسیست ها خشمگین بود . حالا با خیمه زدن به قدرت سیاسی و تبدیل شدن  به بزرگتزین کارفرمای کشور این خشم و نفرت دو چندان می شد .وعده و وعید و رشوه نتوانست  مجاهدین را سر عقل بیاورد .

دشمنی آخوند های شیعه با مارکسیست ها که دیگر جای خود را داشت .ماتریالیسم مارکسیستی و سوسیالیسم انقلابی این گروه ها از دو جنبه دکان آخوند ها را تخته می کرد .در درجه اول کارگران را به شورش علیه کارفرمای جدید وا می داشت و در درجه دوم ریاکاری دینی را افشا می نمود .   پیوستن هرچه بیشتر جوانان و کارگران به سازمان های انقلابی بخصوص پس از سرکوب شوراهای کارگری و ملل تخت ستم و زنان و دانشجویان  رژیم را به این نتیجه گیری رساند که تنها راه حقظ و بقایش از بین بردن فیزیکی فعالین سیاسی است .رژیم علیرغم در اختیار داشتن روزنامه و رادیو و تلوزیون بازهم حریف گروه های سیاسی نمی شد . در حالی که روزنامه های کیهان و اطلاعات و جمهوری اسلامی در بساط روزنامه فروشی ها باد می کرد روزنامه های گروه های مخالف به سرعت نایاب می شد . این سرکوب فیزیکی طی چند مرحله انجام شد .آغاز این سرکوب ها به سال 1360 برمی گردد که با اعدام سعید سلطانپور و محسن فاضل و تعداد زیادی از کادر ها و اعضای سازمان پیکار آغاز شد و در 1367 این کشتار ها به اوج خود رسید .اگر این اعدام ها در سال 60 به منظور بیرون کردن رقبا از صحنه سیاسی بود در سال 67 با هدف دیگری انجام شد .در سال 67 دیگر گروه فعال سیاسی در کشور باقی نمانده بود . پس رژیم چه احتیاجی داشت که دست به این اعدام های وسیع بزند ؟   من با این نظر موافقم که همزمانی این اعدام های وسیع با سرکشیدن جام زهر و پذیرش شکست در جنگ باعراق از سوی رهبران جمهوری اسلامی تصادفی نبود .رهبران رژیم با این اقدام می خواستند بر روحیه بسیار ضعیف  رهبران سپاه  وگسترش اختلاف بین شان فائق آمده با آلوده کردن دستشان در خون زندانیان انقلابی آنها را به سکوت و بیعت وادار کنند .      

گزارشگران      

نخستین سمینار سراسری در باره کشتار زندانیان سیاسی در ایران، در تابستان 2005 در کلن- آلمان بر گزار شد. امسال نیز، از 24 تا 26 اوت، دومین گردهمایی سراسری در شهر کلن تدارک دیده شده است. ضرورت بر گزاری چنین گردهمائی هائی را چگونه ارزیابی میکنید؟      

صادق افروز      

اپوزیسیون راست آگاهانه به این دروغ دامن می زند که انقلابیون چپ باعث روی کارآمدن رژیم اسلامی شده اند.چنین گردهمایی ها به نسل جوانی که بعد از 1360 متولد شده اند جایگاه واقعی چپ را در جامعه ایران در آن دوره یادآور می شود .به آنها یادآور می شود که چپ انقلابی قهرمانان

ه برای جلوگیری از به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی مبارزه کرد و از جان حود مایه گذاشت . من به جا می دانم یاد آوری کنم از یکی از هزاران انقلابی که در همین سال 1367 اعدام شد .رفیق مصطفی فرهادی دانشجوی مکانیک دانشکده فنی که در سال های 52-1351 به مجاهدین پیوسته بود .پس از 5 سال زندگی مخفی ، مصطفی در سال 56 دستگیر و به حبس ابد محکوم شد . در سال 60 جمهوری اسلامی دوباره مصطفی را به حبس ابد محکوم کرد .در سال 67 خمینی دستور داد هرکس سر موضع است را اعدام کنند .برادر مصطفی که در آن موقع وزیر بهداری بود به همراه برادر دیگرش از اعضای گروه میثمی به زندان میروند و از مصطقی با عجز و لابه تقاضا می کنند که از خر شیطان پایین بیاید و بگوید اسلام آورده و مارکسیسم  را کنار گذاشته است . مصطفی با تشکر از برادرانش که نگران هستند پاسخ می دهد از من خواسته اند بین سوسیالیسم و زنده بودن یکی را انتخاب کنم ولی برای من سوسیالیسم خود زندگی است .جمهوری اسلامی این انسان شریف و مبارز را در اوج بی شرمی اعدام کرد .چنین گردهمایی هایی به برافراشتن پرچم سرخی که هزاران انقلابی مثل مصطفی باخون خود رنگین کردند کمک می کند و به نسل جوان آکاهی می بخشد . و کارگران را با تاریخ واقعی آشنا می کند .      

گزارشگران      

به نظر شما در این گردهمایی به چه محورها و نکاتی باید توجه داشت؟ و اينكه گردهمایی امسال به موضوع زندانی سیاسی و جنبش های اجتماعی می پردازد. رابطه جنبش های اجتماعی و پدیده سرکوب را چگونه تعریف می کنید؟      

صادق افروز      

باید تا می توانید در گسترده ترین سطح ممکن از طریق رادیو ها و تلوزیون هایی که به سمت ایران برنامه پخش می کنند مردم داخل را در جریان این بزرگداشت بگذارید . با نشان دادن زندگی نامه ها و عکس ها و شرح  حال ها یاد این عزیزان را زنده کنید . رژیم ایدئولوژیک اسلامی مثل بختک خودش را روی مناسبات سرمایه داری پهن کرده است .متاسفانه در خلا حزب انقلابی رهبری کننده،  رژیم جنبش های پراکنده اجتماعی را سرکوب میکند .رهبران جنبش ها را زندانی و شکنجه می کند .جنبش کارگران ، زنان ، دانشجویان و ملل تحت ستم  همواره تحت فشار رژیم فرار دارند . گرد همایی هایی نطیر آنچه در نظر دارید می تواند با ورق زدن تاریخ 3 دهه گذشته بین جنبش های موجود یک رابطه وهماهمنگی ایجاد کند .          

گزارشگران      

برای پیشبرد و موفقیت این گردهمائی چه پیشنهادی دارید و در این رابطه چه اهدافی درازمدتی را باید در نظر داشت؟          

صادق افروز      

باید توجه داشته باشیم که افراد به دلیل صرف زندانی سیاسی بودن مترقی نیستند . ما افرادی را می شناسیم که خوب زمانی زندانی سیاسی بودند شکنجه هم شده اند در بعضی مواقع مقاومت خوبی هم کرده اند ولی حالا به ارتجاع جهانی پیوسته اند . با همکاران امپریالیسم جلسه تشکیل می دهند و از گذشته خود نادم هستند. برای موقفیت این گردهمایی لازم است برنامه سیاسی مترقی مورد نظر باشد تا صرف سابقه زندانی سیاسی .از جمله کارهایی که این گرد همایی می تواند بکند باتکیه بر پشتیبانی نیروهای مترقی در سطح جهانی یک موزه برای نشان دادن جنایات رژیم  وبنای یادبود است . جیزی شبیه به آنچه برای قربانیان جنایات هیتلری ساخته شد .          

 سپاس از شما  

بهروز سورن  

منبع:

گزارشگران  

www.gozareshgar.com

 

 

براي دريافت اطلاعات درباره سمينار به آدرس زير مراجعه نمائيد

http://dialogt.org/

28.6.2007                

 

 

کتاب مارینا و . . .

خیانتی دیگر

 از او

 

   فعالیت زندانیان سیاسی سابق بخصوص زندانیان سال های گمشده دهه شصت دراین روزها باهرگام خود پرده ای دیگراز جنایات رژیم را برمیدارد.ابعاد حوادث و جنایت های رژیم در این سال ها بس عظیم و پنهان است. هنوز در ایران خفقان است و هنوز نیاز به تحقیقات جدی تری برای برداشتن سرپوش ها و تحریف ها و دروغ های رژیم را طلب می کند. در میان کسانی که در این سال ها با تلاش خود به روشنگری مشغولند فرصت طلبانی هم پیدا شده اند که کاری جز مغلطه و استفاده شخصی از این جنایات و در نهایت آب به آسیاب رژیم ریختن ندارند. جای تعجب نیست که این طیف را توابان سابق زندان ها تشکیل می دهند. بعضی از آنها با ذکاوت و وقاحت کافی که در خود سراغ دارند موقعیت را مناسب تشخیص داده و برای مطرح ساختن خود و در اصل منافع خود پا به میدان گذاشته اند. مارینا..........   نمونه تازه ای است که مطالب کذبش در نوشته ها و مصاحبه هایش خشم انسان های داغدیده را بر می انگیزد.

   در اسفند سال شصت و یک مرا از بند تنبیهی هشت زندان قزلحصار برای بازجویی مجدد به بند یک زندان اوین که در آن زمان بند توابها به حساب می آمد منتقل می کنند. در اواسط سال شصت و دو بود که مارینا را در آن بند دیدم . من در اتاق شش بودم و مارینا در اتاق پنج . اوبا هم پرونده ای من هم اتاق بود. من مرتب برای دیدن دوست و هم پرونده ای ام به اتاق پنج سر می زدم و باهم در مورد مسائل خودمان ومسائل بند در گوش هم نجوا می کردیم. فضای بند به خاطر وجود تواب ها و بریده ها بسیار بد بود وهر حرکت ساده ای منجر به اذیت و تنبیه می شد.

هم پرونده ای من که در کتابم یادنگاره های زندان او را مادر مریم خطاب کرده ام یک روز در جواب سوال من که پرسیدم : این دو تا دختر ها کی هستند که صبح تا شب رو به دیوار با چادر و مقنعه به نماز ایستاده اند، آن هم نه مثل همه بلکه هرکدام یک کتاب مفاتیح در دستشان بلند کرده و روی سرشان گرفته اند؟

   و او می گوید:

 اینها هردو تا شون مسیحی هستند که الان مسلمان شده اند و توابند این یکی که معمولأ سمت چپ هم می ایسته اسمش مارینا است و با بازجویش ازدواج کرده است.

کنجکاو شدم و سعی کردم بارها صورت این دختری را که با بازجویش ازدواج کرده نگاه کنم. برایم چندش آور بود ولی این کار را می کردم و الان دقیقأ  آنچه را که دیدم به خاطر دارم صورت در چادر و مقنعه سفید پیچیده شده بود و تنها گردی صورت که چانه اش نیز پیدا نبود مشخص بود. چهره ای رنگ پریده وچشمانی بسیار بی روح داشت. بهیچ عنوان ما را نگاه نمی کرد و غرق در کار های خود بود.

 حال بعد از سال ها بار دیگر در تورنتو شنیدم مارینا.... با بازجویش ازدواج کرده... و او را به خاطرمی آورم.

قبل از آن در همان روزها در جمعی دوستانه که او نیز حضور داشت چهره آرایش کرده و رفتار سرزنده و حراف بودنش مانع از آن شد تا من او را بخاطر بیاورم در ثانی کسانی که در آن جمع بودند معتبر تر از آن بودند که کسی به حضور یک تواب زندان فکر کند علاوه بر آن زمانی که توانستم او را بعد از چند روز بشناسم باز با خود گفتم لابد با گذشته خود بر خورد کرده و حقایق را بیان می کند و گرنه کسی او را همینطوری به این جمع راه نمی دهد.

در این میان خوشبختانه در تماسی که با هم پرونده ایم داشتم بعد از دیدن عکس مارینا او را به خاطر می آورد و احساس تلخش از او بیدارمی شود. حال سوال ام و جای تعجبم اینجاست، او از این بندی که ما در آن بودیم و رفتار خودش و اینکه همیشه یک پایش بیرون از بند بوده کلمه ای در کتابش نیاورده است. چرا؟

من در این نوشته قصد نقد این کتاب را ندارم. مارینا با انتشار ندادن کتاب خود به زبان فارسی بسیاری از ایرانیان را از خواندن کتاب خود زیرکانه محروم کرده و با تحریف ها و اکاذیبی که در کتاب نوشته همان به نفعش بود که کتاب به زبان های دیگر منتشر شود.

اما تکه های پراکنده کتاب اوکه در نقد ها آمده و همچنین مصاحبه هایش به اندازه کافی تناقض گویی ها و دروغ پردازی هایش را آشکار می کند. او با پروراندن شخصیت کاذب ازخود و با جدا کردن باز جوی خوب و بد به نفع رژیم داستان پردازی می کند.

    کسانی که از نزدیک شاهد جنایت های رژیم بودند خوب می دانند که چقدر نا گفته ها از جنایات رژیم وجود دارد. همچنین چقدر مقاومت ها و ایثارگری ها است که هنوز پشت پرده پنهان است. من هنوز بعد از انتشار کتابم در ارتباط با کسانی قرار می گیرم که دنبال عزیزان گمشده خود می گردند. در جایی که همه ما تلاش برای افشا و جمع آوری حقایق داریم امثال مارینا دنبال منافع شخصی خود از افتضاحات گذشته شان هستند و جعلیات را به عنوان مستندات به خورد دنیا می دهند.

بهتر بود مارینا ذره ای با خودش صادق بود و بجای انتشار این جعلیات نفرت خود را از گذشته اش و آنانی که او را تحت فشار وادار به چنین  رفتار غیر انسانی کردند بیان می داشت ودر نهایت این رژیم جمهوری اسلامی است که باید بخاطر بوجود آوردن امثال مارینا ها باید محکوم شود.

 مارینا در جایگاه خود به عنوان یک زندانی سیاسی در سلولش با کسی همبستر می شود که تا چند دقیقه قبل انسان بیگناهی را فقط به خاطر اندیشه اش زیر شکنجه های حیوانی خود قرار داده بود. آیا امروز مارینا به آن انسان های والایی که بی نام بخاطر آزادی کشته شدند و تن به هیچ همکاری ندادند فکر نمی کند. اگر چنین بود، دروغ و اکاذیب و شخصیت دروغین از خود را محتویات یک کتاب مستند قرار نمی داد. اگر زهرا کاظمی زیرشکنجه و تجاوز در زندان به قتل رسید چه ربطی به مارینا دارد که در زندان همکاری کرده است و دوران زندانش را به دوران ماه عسل خود بدل کرده است و اکنون با ساختن یک داستان قلابی دنبال شهرت و عایدی برای خود می باشد. آیا تقدیم کردن این کتاب به زهرا کاظمی توهین به او و سوء استفاده از شهرت او نیست؟