نامهاي ازاوين

 

 

به نام خدا

به نام آزادی، آگاهی و عدالت.

 

برای دختری که در برابر مقاومت فولادینش کوههای کردستان هم سر بر آستانش ساییدند.
به پاس تعبیر عظیم و انسانیاش از کلمهی دوستی به پاس محبتهای بیدریغش که فروکش نمیکرد و انسانیتی که در نبرد با ظلمت از پای در نیامدنامت دمی است که بر پیشانی آسمان میگذرد
متبرک باد نام تو!

امروز بالاخره بعد از چند روز انتقال از ۲۰۹ به بند متادون , بهداری رفتیم. وقتی از پلههای جایی که به اسم فرهنگی زندان است و بند متادون در آن قسمت است بالا رفتیم توی سالن دختری سبزه رو با شال مشکی و مانتو قهوهای از یکی از کلاسهای فرهنگی بیرون آمد و من و مهسا را که مات و مبهوت اطرافیان را نگاه میکردیم تا بتوانیم موقعیت یابی کنیم به آغوش کشید در همان حالت گیجی ازش اسمش را پرسیدم و او با ته لحجه کردی جواب داد شیرینم. چشمهایم از تعجب گرد شد و با شوق پرسیم : شیرین؟ شیرین ۲۰۹؟ و او با سر تایید کرد و اینبار من تنگ در آغوش گرفتمش و گفتم: تعریفت را از مهوش و فریبا شنیده بودم و خودم را معرفی کردم

دفتر خاطرات زندانم را ورق زدم تا به صفحهای برسم که اولین سلام را به تو داده بودم. تاریخی که من در سرزمین بیگانه که هر نگاه و لبخند زندانی بود، لبخند و نگاه آشنایت را یافتم، نگاههای مهربانت که چون قاصدی از زندگی خبر میداد و چهرهی آرامت که همه فریاد بود، فریادی که بودن را تجربه میکرد، فریادی که از حق زنان کرد میگفت. فاصله این سلام تا خداحافظی که هیچ وقت فرصتش نشد به اندازهی روزهای ۸ ماه است، بله ، رفیق 8 ماه پیش ما همدیگر را بغل کردیم و در آن روز تنها دلیل آغوش و خوشحالی از این دیدار اولیه، یک حکم بود، هر دو زندانی سیاسی بودیم و امروز دلیل دلتنگی و حسرت به آغوش نکشیدنت یک جمله است: خواهرم رفت.

دفتر خاطراتم از ۱۸ اردیبهشت تا به امروز- ۱۳ خرداد- به انتظار تصویر تو ورق خورده است.
13
خرداد، روزی که قاصدکهای کوههای ماکو خبر تولد دختری را به آلالهها دادند، شاید از سرنوشت با خبر بودند که روزی به آنها خواهی پیوست. خبر زاده شدن در هیئت انسان! لبخندی بر لبان خورشید نشاند و تو چشم گشودی در دنیایی که ظلم و بیعدالتی بیشائبهاش زندگی را بر هموطنانت تلخ کرده بود و تو شیرین نام گرفتی تا بر کودکانی که در سرزمین پر از محرومیت طعم تلخ زندگی را میچشند شیرینی به ارمغان آوری، شیرین بودن در سرزمینی که تلخی از اجداد و نیاکان به واسطهی بیعدالتیهای مسند نشینان به فرزندان ارثیه میرسد کار آسانی نبود و تو این کار سخت را برگزیدی تا شیرین باشی و شیرینی را هدیه کنی به زنان و دختران سرزمینت و اینگونه تو میلاد را دیگر بار فراتر از نظام و قوانینش در ۱۹ اردیبهشت دوره کردی و اینبار در هیئت ستارهای و من این میلاد را به تو تبریک میگویم. رفیق، زاده شدنت در میان حصارها به واسطه طناب دار و از دل شب مبارک. پیوستنت به کهکشان پر ستاره آسمان تاریک سرزمینت مبارک. تو جوانه زدی نه تنها در کردستان که در سرتاسر ایران و قلبت در سینه همهی دوستانت و هم زبانانت تپید.

شیرین عزیزم! تولدت بهانهای بود برای نوشتن و صحبت با تو، به یاد تمام روزهایی که با هم بودیم. به یاد روزهای بارانی، که زیر باران با هم ترانهی احمد کایا را میخواندیم. به یاد روزهایی که با هم میزدیم کانال ۲ ( ترکی) و عاطفه ترجمه میکرد و ما میخندیدیم، به یاد روزهایی که وقتی با تو دست میدادم آنقدر دستم را محکم میفشردی تا من جیغ بکشم

به یاد حسرت دویدن در کوههای کردستان و تبریز که با دیدن تپههای اوین از پشت پنجرهی کریدر میکشیدیم و قرار مسافرت به تبریز و ماکو و کوههای کردستان بعد آزادی میگذاشتیم اما رفیق تو زودتر از من زدی به کوه و قله را فتح کردی! من هنوز اندر خم یک کوچهام به یاد روزهایی که به اصرار من و عاطفه ترانه کردی مخصوصت را میخواندی و بدین گونه تنفرت را از هر چه بازت میداشت و هر چه محصورت میکرد فریاد میکشیدی.

به یاد روزهایی که پای شرح بازجوییها و شکنجههایت مینشستم و تو تازیانهی کین و نفرتی که بی مهابا بر تن زخمی و تکیدهی تو فرود میآمد میگفتی و من به مقاومت تو در برابر شلاقی که از استخوان برادران و گیسوان خواهران سرزمینت ساخته شده بود میاندیشیدم و تنها تاسف و دریغ بود که بر لبانم جاری میشد. تاسف و دریغ از اینکه در قرن ۲۱ که صحبت از حقوق بشر و آزادی عقیده و آزادی بیان است ، در سرزمینی که منشور حقوق بشر کورش در آن تدوین یافته هنوز که هنوز است، انسانی را به تخت شکنجه میبندند و برای اعتراف گیری آب جوش بر پیکرش میریزند، تاسف و دریغ از اینکه در سرزمینی که زندگی میکنیم که کسانی که با طناب ترازوی عدالتشان انسانها را به دار میآویزند، عادل نام گرفتهاند و تنها جرم تو این بود که در برابر حق وانسانیت : بودن و ماندن و زندگی کردن که دیگرانش از تو و تمام مردم سرزمینت گرفتهاند ایستاده بودی و من تنها در برابر این استواری تو نازلی سرا برایت خواندم.

شیرین عزیزم ! تولدت بهانهای بود برای صحبت با تو بعد از ۳۳ روز ندیدنت. تا برایت بگویم تا به امروز چشم در انتظار لحظهای، که از در بند، بیرون بردنت هستم، نگاهم پا به پایت آمد، تا لحظهای که از پیچ مخابرات گذشتی، با تو بود و بعد تنها تصویری که تا صبح در ذهنم مرور کردم، آن آخرین لحظه بود، با زیلهای خاکستری ، بلوز نارنجی و موههای مشکی جمع شده آن شب فاصله هر تیک ساعت به اندازهی یک سال میگذشت، چشمهایم اشک آلود بود و دلم نگران، نگران از حادثهای که نمیخواستم بر زبان بیاورم. تا صبح به انتظار برگشت تو در چهارچوب پنجرهی اتاق که آسمان ابر آلوده را قاب گرفته بود گریستم با وجود اینکه چشم ها همه چیز را میگفتند در مقابل حرفهای دیگران واکنش تند نشان میدادم و تنها کلمهی برمی گردد را تکرار میکردم و دوست داشتم به واقعیت تبدیل شود و با طلوع آفتاب تو را با همان لبخند همیشگیات در کنارمان ببینم. طلوع آفتاب ۱۹ اردیبهشت بدترین منظرهی جلو چشمانم بود. من که همیشه عاشق دمیدن سپیده و منظره طلوع خورشید از پشت تپههای اوین و رنگ آسمان موقع شفق بودم دیگر بدم آمد، چرا که اولین آفتاب بدون حضور تو بود ، چرا که باید با جگر زخم خورده ساک لباسهایت را تحویل افسر نگهبان میدادیم! وای ، چه کار سختی، ما که در مقابل رفتنت نتوانستیم کاری بکنیم، اکنون لباسهایت را و تنها اشک بود که راهش را یافته بود ولی برای تو ارمغان جاودانه شدن داشت و تو جریان یافتی چون خون در رگان تاریخ سرزمینت ، در رگان ماکو، سنندج، مریوان وآری! هیچ برگشتی متصور نبود و تو در آن سپیده دم ، نستوه و استوار طناب دار را بوسیدی، ای کاش میتوانستم جای نسیم سحرگاه ۱۹اردیبهشت باشم که قامت استوارت را بر پای چوبهی دار نوازش کرد، ای کاش خواهرم، شیرین، تنها سختیام در برابر این همه از خود گذشتگی ات این است:

این همه پیچ ، این همه گذر ، این همه علامت، این همه چراغ و هم چنان استواری در وفادار ماندن
به راهم ، به خودم ، هدفم و به تو وفایی که مرا و تو را به سوی هدف راه مینماید.


شبنم مددزاده

زندان اوین / اردیبهشت ۸۹